امروز جمعه بود و خيلي دلم ميخواست كه با يكي از دوستانم بزنيم از شهر بيرون. اما هيچكس را پيدا نكردم. تازه متوجه شدم كه ديگر هيچكدام از دوستانم مجرد نيستند. مهدي و مجيد و علي و رضا و مسعود و ناصر و حسين و... حالا ديگر همه مزدوجند. ( به دوتاييهاي دريدا پيوستهاند)
يك جورهايي غمانگيزست. معناي ديگرش اين است كه حالا آنها اولويت ديگري در زندگيشان دارند. يعني اين كه اگر آن ديگري نباشد يا اجازه بدهد يا ... آن وقت ميآيند سر وقت من.
نميدانم. اما به نظرم يك جورهايي موقعيتمان نابرابر است و سر من كلاه ميرود. يعني اين كه هر وقت آنها بخواهند نه هر وقت كه من بخواهم.
حالا بايد چه واكنشي نشان بدهم ؟
