« پسرك يكدفعه به خودش ميآيد و ميبيند مدتهاست كه در جنگل سرگردان است. پريشان ميشود. يادش ميافتد كه يكروز از يكجايي كه حالا ديگر از يادش رفته بيرون آمده است كه براي يافتن كسي يا جايي برود.
يادش ميآيد كه فقط براي پيدا كردن آنچيز به راه افتادهاست. راه دشواري بوده است. اما او هنوز چند قدمي راه نرفته كه آنقدر چيزهاي رنگارنگ جلوي چشمهايش رديف ميشوند كه همه چيز يادش ميرود.
مثل اينكه از يك خواب طولاني برخاسته باشد چشمهايش را ميمالد. انگار تازه ميفهمد كه گم شده است. گمراه شده است. از آنچه كه در پياش بوده دور افتاده است. آنقدر دور كه حالا ديگر يادش نيست دنبال چه ميگشته…»
شايد اين يك افسانه قديمي باشد. شبيه اين افسانه در داستانهاي سرزمينهاي زيادي بوده و خيلي از ماها مدلهاي مختلفش را شنيدهايم و از كنارش گذشتهايم.
اما اين فقط يك داستان نيست.
اين حكايت خود ماست.
زندگي ، آنقدر چيزهاي رنگارنگ جلوي ما گذاشته است كه يادمان رفته براي چه آمدهايم. ما آمده بوديم كه جواب سوالهاي بزرگمان را پيدا كنيم. اما با هم جنگيديم. در دامن لذتهاي جور و واجور غلتيديم و همه چيز يادمان رفت.
يادمان رفت.
يادمان رفته است.
