تبليغاتX
  گاهشمار زندگي يك فيلسوف كوچك
تازه از يك سفر طولاني برگشته ام. هنوز گيجم. تصادف بدي كردم و ضربه سنگيني خورده ام. نمي دانم بايد چه واكنشي نشان بدهم. روزهاي سختي ست. حالا تو رفته اي. من تنهاتر نشده ام اما باورم شده است كه تنها هستم. مثل بيماري كه تازه نتيجه آزمايشش را داده اند و فهميده كه به مرگ نزديك است. اين روزها نتيجه آزمايش مرا داده اند. براي خوب شدن تلاشي نمي كنم. مي دانم كه فايده اي ندارد. فقط مي ترسم. اين متن را براي اين نوشتم كه به تو بگويم كه مي ترسم. نمي دانم با دستهايم بايد چه كنم ؟ به كلبه اي كه درش بسته بود برخوردم / رسيدم و به دري كه نبود برخوردم / رسيدم اما قبل از رسيدنم در راه / به آن كه بايد در مي گشود برخوردم / مرا رسيده كه مي خواست ، كال من خوش بود / منِ جوان به رسيدن چه زود برخوردم... « سيدرضا محمدي عزيز »
+ نوشته شده در  85/03/26ساعت 12:59     |