تبليغاتX
  گاهشمار زندگي يك فيلسوف كوچك

 

امسال براي نمايشگاه كتاب پول زيادي نتوانستم كنار بگذارم. اما به هرحال مي‌روم. جاي شكرش باقي‌ست كه خود نمايشگاه هنوز هست. هرچند كه خبرهايي كه از جمع كردن بعضي از كتاب‌ها مي‌رسد خيلي دلسرد‌كننده هستند. اما نفس برگزاري اين رويداد بزرگ و پرطرفدار با همه كاستي‌هايش ، مايه‌ي دلگرمي است.

پارسال همين موقع نمايشگاه كتاب غلغله‌اي بود. نزديك انتخابات بود و همه چيز رنگ و بوي سياست داشت. خانه‌ام نزديك نمايشگاه بود  و توانستم سه چهار باري بروم. چهره‌هاي معروف سياسي و فكري هم بودند و هركجا چند نفري دورشان را گرفته بودند و حرف مي‌زدند. داريوش شايگان هم بود كه با آن ظاهر متفاوتش آرام و انديشمندانه به چند نفري كه دورش ايستاده بودند نگاه مي‌كرد و چند كلمه‌اي پاسخ مي‌داد. به نظرم زيادي راحت و خونسرد رسيد. از آنطرف مهدي نصيري هم بود كه گوشه‌اي ايستاده بود و حرف‌هاي خودش را مي‌زد. بيرون هم چادرهاي بزرگي نصب كرده بودند و در يكي از آن‌ها  ابراهيم يزدي سخنراني مي‌كرد. جمعيتي انبوه نشسته و ايستاده گوش مي‌كردند. يزدي خواستار استعفاي اعضاي شوراي نگهبان شد و همه برايش دست زدند. ده بيست نفري هم اطراف با بي‌سيم ايستاده بودند و نظارت مي‌كردند. چند باري هم وسط سخنراني‌ يزدي صداي بلندگو قطع ‌شد كه خيلي غيرعادي به نظر مي‌رسيد. من هم گوشه‌اي ايستادم. دو رديف جلوتر از من خانمي با حجاب بيش از حد كامل ، نشسته بود. وسط سخنراني يزدي برخاست و با صداي بلند سوالي را پرسيد. ابراهيم يزدي هم در حدود ده دقيقه پاسخش را داد و خواست بقيه حرفش را بزند كه همين خانم دوباره داد زد و چيز ديگري پرسيد. يزدي از زن خواهش كرد كه بنشيند و اجازه بدهد تا او بقيه حرفش را بزند. زن چند لحظه‌اي آرام گرفت اما بعد از دو دقيقه ، ظاهرا حرف ديگري را نتوانست تحمل كند و برخاست و چيزي گفت. اعصابم به هم ريخته بود. نمي‌دانم چه شد كه يكدفعه با صداي بلند گفتم: خفه شو ديگه.

انگار يكدفعه همه ساكت شدند تا صداي من در فضا بپيچد. هنوز نفهميده بودم چه گفته‌ام كه مردي قدبلند يقه‌ام را گرفت و دستش را به قصد صورت من بالا برد. چند نفري ميانجي‌گري كردند و چون زورشان به آن آقا نمي‌رسيد مرا از سالن بيرون بردند. بيرون كه آمدم چند قدمي راه رفتم. كلافه شده بودم. هنوز درست نفهميده بودم چه شده. تصاوير آن چند لحظه مدام جلوي چشمم رژه مي‌رفتند. گوشه‌اي نشستم و سعي كردم حواسم را جمع كنم. اما دو سه دقيقه بعد همان خواهر و برادر را ديدم كه از كنارم گذشتند. مرا نديدند. مرد داشت بلند بلند با زن حرف مي‌زد. شنيدم كه به زن مي‌گفت: اصلا تو چرا نمي‌توني جلوي خودتو بگيري؟ حتما بايد داد بزني كه همه عقيده‌ي تو رو بدونن ؟

و شنيدم كه زن هم گفت: آخه داداش...

نمي‌دانم چرا شنيدن همين چند كلمه ، آرامم كرد. شايد براي اين كه ديدم طرف مقابلم هم يكي مثل خود من است و تفاوت چنداني وجود ندارد. بعد فكر كردم كه تقصير من هم بود. به نظرم من هم بي‌ظرفيتي خودم را نشان داده بودم. اما حادثه‌ي جالبي بود. عجيب با جزئياتش يادم مانده است.

 

تا چند دقيقه ديگر راهي سفرم. همه از خيال رفتن نگران مي‌شوند اما من از فكر دوباره برگشتن.

در ماندنم كه رفتني نبود / باشد كه در رفتنم / ماندني بيابم      ( مريم هوله )

 

+ نوشته شده در  85/02/19ساعت 18:39     |