تبليغاتX
  گاهشمار زندگي يك فيلسوف كوچك

دوستي به كنايه گفت : بابا اين كه همه‌اش سخت شد ، پس زيباش كجاست؟

 

يادداشتي نوشته بودم بر رمان سونات مهتاب نوشته‌‌ي حسن شكاري و دلم مي‌خواست بگذارمش همينجا. اما الحمدلله هر دم از اين باغ بري مي‌رسد.

هرگز باور نمي‌كردم رامين جهانبگلو را هم بگيرند. اهل سياست که نبود. حتي در جمع كوچكي كه دو سه نفر بيشتر نبوديم يادم نمي‌آيد حرف سياسي زده باشد.

اولين بار وقتي براي استقبالش به فرودگاه يزد رفته بوديم ديدمش. پيش از آن سه چهارتا از كتابهايش را خوانده بودم. مدرن ها و زير آسمان‌هاي جهان و نقد عقل مدرن و...

باور نمي‌كردم به اين جواني باشد. در اين روزگار اگر كسي بتواند ادعاي جهان‌وطني بودن بكند اوست. با بزرگترين آدم‌هاي انديشمند اين قرن مصاحبه كرده است. يك سال همكار فوكوياما بوده. بهترين منتقد و شاگرد آيزايا برلين است... حوصله ندارم كه بقيه‌اش را بنويسم اما اينقدر هست كه موقعيتش در جغرافياي انديشه فلسفي ، بي‌نظير است.

حالا چرا بايد اين آدم را بازداشت كرد ؟  با دوستانش در تهران تماس گرفتم. هيچكس خبري نداشت. ظاهرا آخرين كارش يك مصاحبه مفصل با دالايي لاما بوده است و به ايران كه باز مي‌گردد بازداشت مي‌شود. ديگر نمي‌دانم چه بايد بنويسم. وقتي خيال مي‌كنم حالا كه اين چيزها را مي‌نويسم بر او چه مي‌رود ، كلافه مي‌شوم.  فقط اميدوارم كه سالم باشد. همين.

 

  من عزيز اندوهم ، نور چشم تنهايي             شمع بزم خودسوزي ، سوز جان خودرايي

  با منست چون خورشيد ، در منست چون دريا           جاودانه نوميدي ، بي‌كرانه تنهايي

 

راستي كاظم متولي هم از سازمان ملي جوانان رفت. يادم هست اوايل كه مسئوليت آنجا را گرفت چندان باورش نكرده بوديم اما از حق نبايد گذشت كه خودش را خوب نشان داد اما با اين اتفاقاتي كه افتاد بايد مي‌رفت. معلوم بود كه با تيم دولت جديد نمي‌تواند كار كند. هركجا هست برايش آرزوي موفقيت مي‌كنم.

 

خودت قضاوت كن رفيق. با اين اوضاع ، زيبا هم مي‌شود نوشت ؟!

+ نوشته شده در  85/02/13ساعت 22:53     |