تبليغاتX
  گاهشمار زندگي يك فيلسوف كوچك

اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد                  نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستي فروكشد لنگر        چگونه كشتي از اين ورطه بلا ببرد

طبيب عشق منم باده ده كه اين معجون    فراغت آرد و انديشه‌ي خطا ببرد

                                                                             خواجه‌ي شيراز

 

1) امروز را از شهر زديم بيرون. سه نفري رفتيم.  حسن و حميد و حامد ( به ترتيب سن )

روز خوبي بود. سرم خوش بود و بعد از مدتها از ته دل خنديدم. شب شده بود و ما سه نفر خيره‌ي آتش بوديم. شعر مي‌خوانديم و خاطره مي‌گفتيم و مي‌خنديديم.

امروز به هيچكدام از دغدغه‌هاي مدام ذهني‌ام فكر نكردم .

به اسطوره‌هاي پوسيده‌اي كه حالا ديگر خواب شب‌هايم را هم آشفته مي‌كنند فكر نكردم . به اوضاع قمر در عقرب سياست  فكر نكردم. به اضطراب وجود فكر نكردم. به فيلم‌نامه‌اي كه حالا يك ماهي هست قول بازنويسي‌اش را داده‌ام و نمي‌توانم بنويسم فكر نكردم. به درد زانوهايم فكر نكردم. به آرزوهاي از دست رفته‌ي مادرم فكر نكردم. به امتحان فوق ليسانس فكر نكردم. به محرك اول ارسطو فكر نكردم. به چشم‌هاي محزون و خسته‌ي صادق هدايت فكر نكردم. به فضيلت سيري فروغ فكر نكردم. به ترس‌هاي كوچك بيژن نجدي فكر نكردم. به داوود دل‌دادگي مندني‌پور فكر نكردم. به هيچكس و هيچ چيز فكر نكردم.

سرمستي امروزم را مديون يك دوست خوب هستم. به او هم قول دادم كه دوباره بنويسم و مي‌نويسم.

به درك كه دو سه تا آدم كوچك بي‌هنر (كه اگر هنري داشتند در وبلاگ خودشان نشان مي‌دادند نه در كامنت‌هاي وبلاگ من) از نوشته‌هايم خوششان نمي‌آيد.

همين كه دوستي قديمي يادداشت مي‌گذارد  و يك بيت شعر هفت سال پيش مرا  ـ كه خودم هم فراموش كرده‌ام ـ مي‌نويسد ، برايم كلي ارزش دارد. همين كه رفيقي از مسكو يا بالكان يا آمريكا يا همين اصفهان و تهران ، يادداشت‌هايم را مي‌خواند و چيزكي مي‌نويسد برايم بس است. مگر يك وبلاگ كوچك چه كار قرار است بكند ؟

دوستاني هم از لحن يادداشت قبلي‌ام گلايه كرده‌اند كه عذر مي‌خواهم. بديهي‌ است كه منظورم همه نبوده‌اند و خب البته كه ضمير مي‌گردد و مرجعش را پيدا مي‌كند. ولي همچنان ، قسمت نظردهي  باز است و به هيچ قيمتي هم حاضر نيستم ببندمش.

 

2) « چنين مي نُمايد که شعرها و ترانه هاي اعتراض و رهايي، همواره خيلي دير يا خيلي زود سروده مي شوند: يعني يا خاطره‌اند يا رويا. زمانِ آن ها، زمانِ حال نيست. حقيقتِ آن ها در اميدشان نهفته است: در نفي امر بالفعل »  (مارکوزه)

هر چه قدر هم که هنر را راديکال تعريف کرد، باز هم در حدِ «کار هنري» باقي مي مانَد و اين مسلماً چيز خوشايندي نيست. راديکال ترين آثار هنري هم دستِ آخر نسبت به آن چرندياتي که در بيرون، سفت و محکم کماکان پابرجا هستند کم مي آورند و در پيوند با همان کثافاتِ زمخت، بيش از حد شيک و تَرتميز و نحيف اند. خوشبختانه در اين وضعيت ديگر کمتر کسي هست که بتواند بدون شرمندگي مثلاً از کلمه در مقام  تپانچه  حرف بزند :بله ، هنر کافي  نيست.

                                                                                            بخشي از مقاله‌ي مراد فرهادپور

 

3) اين هم يك مطلب آموزنده :

« همان‌گونه كه مي‌دانيد متأسفانه اشاعه بدحجابي و بي‌بند و باري در كشور مقدس ما حتي در شهرهاي مذهبي، دل اكثريت ملت شهيدپرور و آزاده را سخت به درد آورده و كيان اخلاقي، عاطفي و امنيت روحي و رواني خانواده‌ها را به مخاطره افكنده است... به نظر مي‌رسد در شرايطي كه كشور با سرعت تحسين برانگيزي براي جبران فاصله‌هاي علمي خود با آنچه شايسته اوست پيش مي‌رود، دشمن براي مقابله با شتاب روزافزون جوانان ما در عرصه‌هاي علمي و فناوري و بخصوص معنويت، دست به توطئه شناخته شده گسترش فساد و بي‌بند و باري زده است »

بخشي از بيانيه‌ي معترضان به بدحجابي در مقابل مجلس

 

4)  ترسوها هم سالم‌ترند ، هم بيشتر عمر مي‌كنند.  ( شوپنهاور )

 

+ نوشته شده در  85/02/01ساعت 5:7     |