تبليغاتX
  گاهشمار زندگي يك فيلسوف كوچك

گفت : هنوز منو يادت هست؟

گفتم : مگه آدم مي‌تونه سه سال از عمرشو فراموش كنه.

گفت : چرا زن نگرفتي ؟

گفتم : نمي‌دونم... نشد... نخواستم.

گفت : داره دير مي‌شه.

گفتم: مهم نيست. سفر از همسفر مهم‌تره.

گفت : حالا با اين همه ادعا چقدر جلو رفتي؟

گفتم : بستگي داره از كجا نگاه كني... از جايي كه تو وايسادي خيلي جلوتر.

گفت : ولي چيزهايي كه مي‌گي فقط توي ذهن خودته... بقيه قبول ندارن.

گفتم : اوهوم

گفت : اينجوري سخت نيست ؟

گفتم : چرا خب... مي‌بيني كه ... اينجا هم نوشتم كه سخته. عوضش زيباست.

گفت:  مي‌خوام بهم بگي چكيده‌ي همه چيزهايي كه خوندي  چيه؟

گفتم: يعني سخنراني كنم؟

گفت : نه... همه چيزهايي كه تا حالا خوندي و فهميدي ، توي  يه جمله چي ميشه؟

گفتم: خب... مهم‌ترين چيزي كه فهميدم اينه كه هر مذهب و مكتبي كه به حضرت عقل  احترام نگذاره ، جنايتكاره.

گفت : يعني راسيوناليست شدي ؟

گفتم: معنيشو مي‌دوني؟

گفت: دستكم مي‌گيرين استاد!

گفتم: اختيار دارين... شايد هم جبر باشه... نمي‌دونم.

گفت : عقل هم كه يه سيستم ناقصه.

گفتم : ولي شريفترين چيزيه كه آدم داره... كسي كه به عقل توهين كنه به بشريت توهين كرده.

گفت: به اين محكمي ؟

گفتم: اين جزء معدود چيزهائيه كه بهش ايمان دارم.

گفت: نمي‌فهمم.

گفتم: مهم نيست... تو خوشبختي ؟

گفت: خوشبخت؟... نه... ايشالله ديگه تو بهشت!

گفتم: اميدوار باش.

گفت: ديگه بايد برم

گفتم: كجا ؟ بهشت ؟

گفت: نه... ممكنه شك كنن... تو هم برو

گفتم: باشه . ميرم.

گفت: خب برو ... به درُك .

 

+ نوشته شده در  85/01/23ساعت 2:42     |