گفت : هنوز منو يادت هست؟
گفتم : مگه آدم ميتونه سه سال از عمرشو فراموش كنه.
گفت : چرا زن نگرفتي ؟
گفتم : نميدونم... نشد... نخواستم.
گفت : داره دير ميشه.
گفتم: مهم نيست. سفر از همسفر مهمتره.
گفت : حالا با اين همه ادعا چقدر جلو رفتي؟
گفتم : بستگي داره از كجا نگاه كني... از جايي كه تو وايسادي خيلي جلوتر.
گفت : ولي چيزهايي كه ميگي فقط توي ذهن خودته... بقيه قبول ندارن.
گفتم : اوهوم
گفت : اينجوري سخت نيست ؟
گفتم : چرا خب... ميبيني كه ... اينجا هم نوشتم كه سخته. عوضش زيباست.
گفت: ميخوام بهم بگي چكيدهي همه چيزهايي كه خوندي چيه؟
گفتم: يعني سخنراني كنم؟
گفت : نه... همه چيزهايي كه تا حالا خوندي و فهميدي ، توي يه جمله چي ميشه؟
گفتم: خب... مهمترين چيزي كه فهميدم اينه كه هر مذهب و مكتبي كه به حضرت عقل احترام نگذاره ، جنايتكاره.
گفت : يعني راسيوناليست شدي ؟
گفتم: معنيشو ميدوني؟
گفت: دستكم ميگيرين استاد!
گفتم: اختيار دارين... شايد هم جبر باشه... نميدونم.
گفت : عقل هم كه يه سيستم ناقصه.
گفتم : ولي شريفترين چيزيه كه آدم داره... كسي كه به عقل توهين كنه به بشريت توهين كرده.
گفت: به اين محكمي ؟
گفتم: اين جزء معدود چيزهائيه كه بهش ايمان دارم.
گفت: نميفهمم.
گفتم: مهم نيست... تو خوشبختي ؟
گفت: خوشبخت؟... نه... ايشالله ديگه تو بهشت!
گفتم: اميدوار باش.
گفت: ديگه بايد برم
گفتم: كجا ؟ بهشت ؟
گفت: نه... ممكنه شك كنن... تو هم برو
گفتم: باشه . ميرم.
گفت: خب برو ... به درُك .