هرگز ارادتي به داستان مينيماليستي نداشتهام. به نظرم زيادي كوتاه است و هيچ مفهوم عميقي را نميتواند منتقل كند. اما ديشب يكدفعه تصوير خاصي به ذهنم رسيد و نوشتمش. شايد به يكبار خواندن بيارزد. نميدانم.
سكوت
امشب يك ايميل ناشناس دريافت كردم. با هزار ترس و لرز بازش كردم. ويروسي نبود. تنها چند جملهي كوتاه نوشته بود :
دوباره آمدم. چند بار صدا زدم. اما آنقدر صداي راديوها و تلويزيونهايتان بلند بود كه هيچكس نشنيد
با احترام - پروردگار
پينوشت: اگر اهل داستان مينيماليستي هستيد حتما به اين وبلاگ هم سري بزنيد.
