تبليغاتX
  گاهشمار زندگي يك فيلسوف كوچك

پاهايم را جمع كرده بودم توي شكمم و مثل معتادها تكيه داده بودم به ديوار. پشتم از نم ديوار يخ كرده بود.

-         خب . اين آخرشه .

سرم را بلند كردم. ايستاده بود. قد بلند بود و صورت سفيد و مرتبي داشت. به روبرو اشاره كرد. نگاهم از لبخند تمسخر‌آميزش به آنطرف كوچه رفت.

صداي آژير حمله‌ هوايي تمام كوچه را پر كرده بود. مردم داشتند از يك مغازه خواربار فروشي دزدي مي‌كردند. هرچه به دستشان مي‌رسيد برمي‌داشتند و مي‌دويدند.

گفت : ولي تو مثل اونا نيستي. تو يه كمي از زمان جلوتري. براي همين نمي‌توني زندگي كني. بايد از بين بري. چون با سرعت مجاز حركت نكردي. تازه شانس آوردي كه دير فهميدي وگرنه تا همينجا هم نمي‌تونستي برسي.

خنده‌ام گرفته بود ولي نمي‌توانستم لبهايم را باز كنم. تمام قدرتم را جمع كردم. سرم را بلند كردم و گفتم: حالا بقيه چي مي‌گن؟ جوان ناكام ؟

صداي خودم نبود. عوض شده بود.

-         يه چيزي تو همين مايه‌ها

-         ولي من هنوز چيز زيادي هم نفهميدم. حداقل بايد اجازه مي‌دادين از يه چيزهايي لذت ببرم.

خنده‌ي زشتي كرد.

-         از اول هم قرار نبود كسي از چيزي لذت ببره .

-         اينجوري كه خيلي مسخره‌است. بايد يه چيزي باشه ... همينجوري كه نميشه

-         اين ذهن توئه كه دنبال دليل مي‌گرده. سيستم تو اينجوري تعريف شده. ولي قرار نيست همه چيز دليل داشته باشه. تو فقط يه خرده زود اينو فهميدي. همين. عوضش الان آروم ميشي..........................................................................

.................................             .

 

+ نوشته شده در  85/01/13ساعت 2:32     |