زماني ، هانا آرنت گفته بود كه نظامهاي توتاليتر ( حكومتهاي مطلقه ) هرگز با زور به قدرت نميرسند بلكه از حمايت تودهها برخوردارند. اين حكومتها آرمانهايي دارند كه به شدت تودههاي مردم را تحت تأثير قرار ميدهند.
راستش سالها پيش كه اين مطلب را خواندم باور كردنش برايم سخت بود. ميگفتم مگر ميشود چند ميليون آدم را با يك آرمان توخالي فريفت. نميدانم چه شده است كه امروز به سادگي ميپذيرمش.
خانم هانا آرنت ( كه از او به عنوان يكي از بزرگترين فلاسفهي سياسي قرن بيستم نام ميبرند) بين فاشيسم و توتاليتاريسم ، با يك استدلال خط ميكشد و آن دو را از هم جدا ميكند. از نگاه او فاشيسم فقط يك ماشين خشونت است كه با بيرحمي تمام حكومت ميكند اما در حكومتهاي توتاليتر ، وسيلهي ايجاد ترس و چيرگي بر انسانها، عوامل دروني هستند. در اين نوع حكومتها ، تودههاي دنبالهرويي شكل ميگيرند كه نه تنها به فرموده ( ياد سربازي افتادم ) ، ديگران را از بين ميبرند بلكه اگر لازم باشد با همان شدت ، خودشان را هم قرباني ميكنند.
حالا سوال اين است:
اگر اينگونه باشد ، ميشود گفت كه تودهها با رضايت قلبي اين كار را ميكنند و اگر اكثريت مردم چنين تمايلي دارند ، لاجرم اين نوعي فرايند دموكراتيك است. پس چطور به خشونت ميرسد ؟
آرنت جواب ميدهد كه در نظامهاي بالغ و دموكراتيك ، خواستههاي تودهها از عقل ، ناشي ميشود اما در نظامهاي توتاليتر از نوعي بيعقلي.
بحث كه به اينجا ميرسد ، آرنت از كلمهاي نام ميبرد به نام « جنون جمعي »
شايد به صورت تئوريك اين استدلال چندان محكم به نظر نرسد ، اما كتاب تلخ تاريخ ، بهترين دليل براي اثبات اين فرضيه است. بدون شك ، نه هيتلر و نه موسوليني و نه حتي خمرهاي سرخ ، بدون حمايت يك تودهي بيشكل از مردم ، كاري از پيش نميبردند. تفاوت آرنت با ديگران اين است كه خودش اين روزگار را زيسته و ميداند كه ايدئولوژيهاي تماميتخواه با روح و روان انسانها چه ميكنند.
حالم خوش نيست. دستمهايم سردند و به سختي روي كيبورد حركت ميكنند. چرا ياد هانا آرنت افتادم امشب ؟ احساس ميكنم مثل يك يهودي سرگردان در عصر نازيسم ، تنها هستم.
پروندهي ايران هم به شوراي امنيت رفت. مباركمان باشد !
