اي دل ديگه بال و پر نداري
داري پير ميشي و خبر نداري
ديگه عاشق شدن نازكشيدن فايده نداره نداره ...
قابل توجه دوستان نويسنده :
چهارمين جشنواره ملي داستان كوتاه درود در تاريخ 25 و 26 مرداد در شهر درود با شعار: ادبيات براي زندگي برگزار ميشود.
اين جشنواره شامل دو بخش آزاد و ويژه است كه بخش ويژه آن هم زلزله و زندگي نام گرفته است.
ضمنا : هر نويسنده در هر بخش مي تواند با دو داستان شركت كند.
سه نسخه از هر داستان بايد براي دبيرخانه جشنواره ارسال شود.
آخرين مهلت ارسال اثار: 10 مرداد
نشاني : استان لرستان - شهر درود- بلوار شصت متري – جنب هلال احمر – فرهنگسراي ارشاد - دبيرخانه چهارمين جشنواره ملي داستان كوتاه
پينوشت: من هم در اين مراسم حضور خواهم داشت. دوستاني كه اطلاعات بيشتري ميخواهند يا علاقمند به حضور در اين مراسم هستند ، همينجا كامنت بگذارند. شهر درود خيلي زيباست و خيال ميكنم تجربه خوبي باشد. فقط همه چيز را نگذاريد براي روزهاي آخر. لطفا !
گرچه ناآگاه خنجر ميزنند
دوستان هم گاه خنجر ميزنند
گاه بهر مال اشباهالرجال
گاه بهر جاه خنجر ميزنند
بانوان دلنازک و بيطاقتند
با کمی اکراه خنجر ميزنند
پيروان حکمت خيرالامور
در ميان راه خنجر ميزنند
مومنان آئينهی يکديگرند
ليک اما...آه...خنجر ميزنند
عارفان هم گاهگاه از پشت سر
فيسبيل الله خنجر ميزنند
مرحوم « حسن حسينی »
ساعت چهار و نيم صبح است. منشأت قائم مقام را ميخوانم. عجيب و غريب است اين مرد و نوشتههايش تا اين وقت شب مرا بيدار نگه داشته.
در نامهي هجدهمش اينطور نوشته كه :
جوانمردا ، مرا يقين شده است در سلوك كه اصول ِ همهي مذاهب راست بوده است ، و در روزگار دراز ، روَات ( روايت كنندگان ) آن را تحريف كردهاند. و ماآفت الاخبار الا رواتها
سخن درشتي است و براي ذهن جوان من ناخوشايند. يعني ميشود باور كرد؟ يعني من ميتوانم رابطهام را با مذهب مثل يكي از صحابهي پيامبر تنظيم كنم. سخت است. ميدانم اما به هر حال بايد كاري كرد. نميتوان نسبت به آن بيتفاوت بود. اين همه آموزه در طول اين سالها بر ذهن من سنگيني ميكنند. معلوم است كه به سادگي نميشود اين همه چيز را كه به من ياد دادهاند كنار گذاشت و به مسير ديگري رفت. اين را خوب ميدانم. خيال نميكنم بشود بدون يك مسلك آسماني زندگي كرد...
از دفتر خاطرات من به تاريخ تير ماه سال 1377 خورشيدي
چقدر در اين چند سال عوض شدهام. چقدر. براي خودم هم عجيب است. چطور اين همه سادهانديش بودهام؟ حالا كه نگاه ميكنم ميبينم راه سختي را آمدهام. از منتهي اليه تاريك سنت تا اينجايي كه حالا نميدانم كجاست اما هر چه كه هست از دالان باريك سنت روشنتر است. خيلي راه آمدهام. از سر حد عدم تا اقليم وجود. اين همه راه آمدهايم.

هر بار يادم ميافتد كه خودم اين عكس را گرفتهام كيف ميكنم.
يكي از جزاير چهارگانهي استانبول است. پاي پياده تمام جزيره را دور زدم. سه ساعت.
گر ما مي و معشوقه گزيديم چه باك آخر نه كه عاقبت همين خواهد بود ؟!
1 ـ براي بار پنجم نشستم و مسير سبز را ديدم. جان كافي دوستداشتني را دوباره تماشا كردم و آنقدر صبر كردم تا مثل هميشه به اون جملهاش برسه كه قبل از اين كه برق رو به بدنش وصل ميكنن ميگه: به خاطر چيزي كه هستم متاسفم !
من هم .
2- از دنياي شما دوچيز را برگزيدم : عطر خوش و زن حضرت محمد
دو چيز در اين دنيا برايم عجيب بود : آسمان بالاي سرم و اخلاق درون سينهام امانوئل كانت
دو چيز را نميتوانم تحمل كنم : خودم را . و بقيه را من
۳- آخه مرتيكهي استاد. چطور ميتوني با اين وقاحت همه چيزو به ريش معنويت كشكي خودت بچسبوني؟ به اين نگاه كن: سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش / كه دور شاه شجاع است ، مي دلير بنوش ... اينو چه جوري ميخواي به عالم بالا وصل كني ؟
دو روزي هست كه برگشتهام اما اينقدر ذهنم درگير چيزهاي مختلف است كه دستم به نوشتن نميرود. البته يادداشتهاي سفرم به استانبول را سر و ساماني دادهام و قرار است كه با نام « سفر به تركستان » در يكي از روزنامهها چاپش كنم.
سفر سختي بود اما زيبايي هم كم نداشت ، بخصوص شهر استانبول و تنگه بسفر. همسفرهاي خوبي نداشتم وگرنه خيلي بيشتر خوش ميگذشت. اما هرچه كه بود براي من خيلي بيادماندني بود. تا چند روز ديگر براي سفري به لرستان خواهم رفت. اين سفر هم سفري به يادماندني خواهد بود ، اگر مشكل خاصي پيش نيايد ميرويم براي امر خير. تا ببينيم چه ميشود.
مطلب امروز صفحه انديشه روزنامه شرق را در مورد ملال بخوانيد جالب است. اين هم تك بيتي كه شرح حال اين روزهاي من است :
روزي هوسم كام دل از لعل بتان بود هست اينهمه امروز وليكن هوسم نيست