تبليغاتX
  گاهشمار زندگي يك فيلسوف كوچك

 

       ما برفتيم ، تو داني و دل غمخور ما 

                                      بخت بد تا به كجا مي‌برد آبشخور ما

        فلك آواره به هر سو كندم ، مي‌داني !

                                  رشك مي‌آيدش از صحبت جان‌پرور ما ...

        هر كه گويد كه كجا رفت خدا را  حافظ

                                 گو به زاري سفري كرد و برفت از بر ِ ما

 

اين غزل از اون غزل‌هاي حافظه كه زياد خونده نمي‌شه. البته شاهكاري هم نيست ولي زيباست. شرط مي‌بندم شما هم تا حالا بهش دقت نكردين.

دوباره پاي سفرم.  يك هفته‌اي مي‌رم استانبول. اميدوارم تجربه‌ي مفيدي باشه.

 

+ نوشته شده در  85/03/31ساعت 2:42     | 

« پسرك يكدفعه به خودش مي‌آيد و مي‌بيند مدت‌هاست كه در جنگل سرگردان است. پريشان مي‌شود. يادش مي‌افتد كه يكروز از يك‌جايي كه حالا ديگر از يادش رفته بيرون آمده است كه براي يافتن كسي يا جايي برود.

يادش مي‌آيد كه فقط براي پيدا كردن آن‌چيز به راه افتاده‌است. راه دشواري‌ بوده است. اما  او هنوز چند قدمي راه نرفته كه آنقدر چيزهاي رنگارنگ جلوي چشمهايش رديف مي‌شوند كه همه چيز يادش مي‌رود.

مثل اينكه از يك خواب طولاني برخاسته باشد چشم‌هايش را مي‌مالد. انگار تازه  مي‌فهمد كه گم شده است. گمراه شده است. از آنچه كه در پي‌اش بوده دور افتاده است. آنقدر دور كه حالا ديگر يادش نيست دنبال چه مي‌گشته»

 

شايد اين يك افسانه قديمي باشد. شبيه اين افسانه در داستان‌هاي سرزمين‌هاي زيادي بوده و خيلي از ماها مدل‌هاي مختلفش را شنيده‌ايم و از كنارش گذشته‌ايم.

اما اين فقط يك داستان نيست.

اين حكايت خود ماست.

زندگي ، آنقدر چيزهاي رنگارنگ جلوي ما گذاشته است كه يادمان رفته براي چه آمده‌ايم. ما آمده‌ بوديم كه جواب سوال‌هاي بزرگمان را پيدا كنيم. اما با هم جنگيديم. در دامن لذت‌هاي جور و واجور غلتيديم و همه چيز يادمان رفت.

يادمان رفت.

يادمان رفته است.

 

+ نوشته شده در  85/03/30ساعت 0:57     | 

خب ، به سلامتي تيم ايران از جام جهاني حذف شد. من چندان آدم فوتبال دوستي نيستم اما مثل همه مردم ايران از اين حذف زودهنگام ناراحت شدم. بچه هاي ايران تمام تلاششان را كردند و كم نگذاشتند اما من نمي توانم نفرتم را از اين مردك كوتوله احمق كروات پنهان كنم. هميشه تماشا كردن قيافه مسخره اش مرا به ياد پت و مت انداخته است. اما چه كسي اين مردك منگول را به سمت مربيگري تيم ملي كشور ما رسانده است ؟

عادل فردوسي پور كه بهترين گزارشگر تاريخ ايران است و آمدنش خيلي چيزها را متحول كرده ، با رندي خاصي گزارشش را با اين جمله تمام كرد كه : خدا حافظ جام جهاني و خداحافظ آقاي برانكو

ايران كشور عجيبي است. كشوري كه سرزمين بلندقامتان است اما همه چيز در دست كوتوله هاست.

+ نوشته شده در  85/03/27ساعت 19:1     | 

تازه از يك سفر طولاني برگشته ام. هنوز گيجم. تصادف بدي كردم و ضربه سنگيني خورده ام. نمي دانم بايد چه واكنشي نشان بدهم. روزهاي سختي ست. حالا تو رفته اي. من تنهاتر نشده ام اما باورم شده است كه تنها هستم. مثل بيماري كه تازه نتيجه آزمايشش را داده اند و فهميده كه به مرگ نزديك است. اين روزها نتيجه آزمايش مرا داده اند. براي خوب شدن تلاشي نمي كنم. مي دانم كه فايده اي ندارد. فقط مي ترسم. اين متن را براي اين نوشتم كه به تو بگويم كه مي ترسم. نمي دانم با دستهايم بايد چه كنم ؟ به كلبه اي كه درش بسته بود برخوردم / رسيدم و به دري كه نبود برخوردم / رسيدم اما قبل از رسيدنم در راه / به آن كه بايد در مي گشود برخوردم / مرا رسيده كه مي خواست ، كال من خوش بود / منِ جوان به رسيدن چه زود برخوردم... « سيدرضا محمدي عزيز »
+ نوشته شده در  85/03/26ساعت 12:59     | 

امروز يك حقيقت بزرگ را كشف كردم. بيشتر از ده سال است كه ادعا مي كنم نويسنده ام. اگر در اين ده سال روزي يك كلمه نوشته بودم الان بايد دو تا رمان چاپ شده داشته باشم. در حالي كه به غير از چند تا مقاله مزخرف و چند تا داستان كوتاه ، چيز ديگري در دستم نيست. آسمان پر از ستاره است اما فقط يكي مثل خورشيد مي درخشد ، بقيه سوسو مي زنند. ميليونها نفر در سراسر جهان آرزوي بازيگري دارند اما فقط چند نفر بازيگر شده اند. بقيه در حسرت اين آرزو مي ميرند. اينطور كه پيداست من فقط يه دروغگوي بزرگ هستم. همين.
+ نوشته شده در  85/03/15ساعت 17:20     | 

    چقدر خوب است  

    که صبح بيدار شوی

    به تنهايي

    و مجبور نباشی به کسی بگويي

    دوستش داری

                                                    براتيگان

 

+ نوشته شده در  85/03/12ساعت 0:11     | 

سرنوشت يه كلمه است که ما مي سازيم   

چون نمي تونيم اين واقعيت رو تشخيص بديم که همه چيز تصادفي اتفاق مي‌افته

+ نوشته شده در  85/03/09ساعت 2:47     | 

 

امروز سه شنبه است. براي کاري آمده ام به اروميه و شاهد يک ماجراي جالب بودم. ميدان مرکزي شهر اروميه اسمش ميدان ايالت است. نزديک ساعت پنج بعدازظهر ( يعني تقريبا يک ساعت پيش ) يکدفعه متوجه حرکت انبوهي از جمعيت بودم که به سمت ميدان ايالت حرکت مي کردند. صداي شعار و دست زدن هاي ممتد مي آمد. دست دوستم را گرفتم و از سر کنجکاوي به سمت ميدان حرکت کرديم. يکعده آدم که حدود پنج هزار نفر بودند در ميدان جمع شده بودند و شعار مي دادند. بدترين قسمت قضيه اين بود که من ترکي بلد نيستم و براي فهميدن حرف هايشان مجبور بودم مدام از بقيه بپرسم. متاسفانه مردم شجاع اروميه به هيچکدام از سوالهاي من جواب نمي دادند. باور کنيد مجبور شدم از بيشتر از بيست نفر بپرسم تا چهارتا کلمه دستگيرم شود. جوانان دست مي زدند و مي گفتند که مردم آذربايجان بيدار است و نسبت به زبان خود حساس است. کم کم شعارها شکل ديگري گرفت. جوانها دست مي زدند و مردمي را که در پياده روها ايستاده بودند به همراهي مي طلبيدند و شعاري به اين مضمون  مي دادند که : آدم  بيطرف / آدم بي شرف. جالب ترين شعارشان اين بود که : زبان فارسي زبان سگ است!

يگان ويژه نيروي انتظامي هم بود که با تمام تجهيزات ايستاده بود و گاهي مردم را به تندي مي راند. يکدفعه سيل عظيمي از جمعيت به يک طرف فرار مي کردند. اما از نکات جالب اين راهپيمايي عدم حضور خانم ها بود. در آن ميان فقط يک زن بود که پارچه اي را به دست گرفته بود و مي گذشت. خيلي سعي کردم با مردم حرف بزنم اما فايده نداشت. مردم مثل اين که جذامي ديده باشند از من فرار ميکردند. شايد به خودشان هم ميگفتند چه لهجه ي فارسي ضايعي دارد!

حتي با دوسه نفر از نيروهاي انتظامي هم سعي کردم حرف بزنم که سرشان را تکان مي دادند و مي رفتند. راستش قضيه به نظرم کمي مشکوک مي آيد. از توده هاي مردم در اين تظاهرات خبري نبود. فقط يک عده جوان بودند که با خشونت فرياد مي زدند. حالا که دارم اين متن را مي نويسم اين گروه خشن در راه حرکت به سمت دفتر نمايندگي روزنامه ايران در اروميه هستند.

بين اين مردم عميقا احساس يک غريبه يا حتي دشمن را داشتم  و اين احساس کمي مي ترساندم. از فکر فرداي ايران و اين تمايلات که حالا کم کم دارد رنگ مي گيرد. نمي دانم اين مرز پرگهر تا کي به اين شکل خواهد ماند اما نمي توانم دلهره ام را پنهان کنم. 

افسوس که اين مزرعه را آب گرفته  /   دهقان مصيب زده را خواب گرفته

تا پنج شش روز ديگر اينجا هستم و اگر اتفاق تازه تري افتاد حتما خواهم نوشت.  

+ نوشته شده در  85/03/02ساعت 18:38     | 

 

ـ  دارم يه چند روزي مي‌رم اروميه ...

ـ آره ... خيلي دوره

ـ  خب من هم دلم برات تنگ مي‌شه ديوونه

ـ حتما بايد بگم ؟

ـ  من سنه چخ سويرم

 پی نوشت : معنیشو از ترکها بپرسید دیگه!

+ نوشته شده در  85/03/01ساعت 0:42     |