تبليغاتX
  گاهشمار زندگي يك فيلسوف كوچك

 

وقتي گفتم خوشحالم كه فروغ خيلي زود مرد ، چشم‌هاش گرد شدند.

ـ  باور كن جدي مي‌گم

پرسيد : براي چي ؟ مگه ازش بدت مي‌آد؟

-  اتفاقا برعكس. اما اگر الان بود يا خودشو مي‌كشت يا ....

هنوز نفهميده بود.

- ببين. يه بار ديگه شعرهاشو بخون. با دقت بخون. به نظرت با اين شعرها ، توي اين دوره ، هيچكدوم از كتاب‌هاش مجوز چاپ مي‌گرفت ؟ غير ممكن بود.  اونجور فيلمي هم كه نمي‌تونست بسازه. شك نكن به جرم زندگي غيرمشروع با ابراهيم گلستان هم  درست و حسابي محكوم مي‌شد. اصلا فقط همون شعرهاش براي مجازاتش بس بود.

 

پيغمبران رسالت ويراني را   /   با خود به قرن ما آوردند   /    اين انفجارهاي پياپي   /    و ابرهاي مسموم  /   آيا طنين آيه‌هاي مقدس هستند ؟

 

خب . چي مي‌گي؟ يا مثلا اونجا كه

 

وقتي در آسمان دروغ وزيدن مي‌گيرد

ديگر چگونه مي‌شود به سوره‌هاي رسولان سرشكسته پناه آورد ؟

 

تو يا شعرهاي فروغ رو درست نمي‌خوني  يا  روزنامه ها رو . شايد هم هر دوتاش.

حالا ول كن اين حرفا رو. اون آهنگ جديده رو بذار. اسمش كه يادم نيست. همون كه مي‌‌خونه

  اون كه پيشش دل من گيره       اگه بدونه ميزاره مي‌ره ...

 

+ نوشته شده در  85/02/31ساعت 2:57     | 

 

چيني‌ها مي‌گويند : آدم ، سر ِ اوست .

به اين معني كه بقيه بدن انسان چندان مهم نيست و هرچه هست فكر و انديشه‌ي اوست. مولاناي خودمان ( نه مولاناي ترك‌ها ) مي‌گويد كه : اي برادر تو همه انديشه‌اي / مابقي خود استخوان و ريشه‌اي... . وُ هلم جراً

تا اينجا را خيال نمي‌كنم كسي مخالف باشد. اما چيزي كه من تا مدت‌ها نمي‌دانستم و كلي طول كشيد تا دركش كردم ( و البته كلي بيشتر طول كشيد تا باورش كردم) اين بود كه تفكر ما هم  مثل همه‌ي سيستم‌هاي ديگر نقاط ضعف دارد. حتي يك عقل سالم و نرمال هم رخنه‌هايي دارد كه مي‌توان از طريق آنها نفوذ كرد.

باور كردنش سخت است اما باور كنيد خيلي وقت‌ها هزاران استدلال به اندازه‌ي يك لبخند روي طرف مقابل تاثيرگذار نيستند. اگر شما هزاران مطلب در مورد اهميت مساله‌اي بنويسيد و وجدان‌هاي بيدار را بخوانيد كه به آن كار اهتمام بورزند شايد به اندازه‌ي اهداي يك جايزه‌ي كوچك كارآيي نداشته باشد.

آدميزاد موجود پيچيده‌اي‌ست. بعضي وقت‌ها درك اين مساله دشوار است كه چيزهايي خيلي ساده بر روح و ذهن ما بسيار اثرگذارتر هستند تا هزاران سخنراني و كتاب و مقاله.

يادم هست كه بارها در مورد جايگاه وبلاگ‌نويسي با دوستانم بحث كرديم و حرف زديم. من هميشه مي‌گفتم كه آدم‌هايي مثل ما كه ادعاي روشن‌انديشي دارند بايد وبلاگ‌‌ها را جدي بگيرند. خب البته مثل بيشتر حرف‌ها و بحث‌ها چندان نتيجه‌ي عملي به دنبال نداشت.

حالا مي‌بينم كه برگزاري يك مسابقه وبلاگ‌نويسي ساده ، كلي انرژي و حركت ايجاد كرده است. بچه‌ها وبلاگ‌ها‌يشان را مدام به روز مي‌كنند و لينك‌هاي تازه مي‌‌گذارند. اين شور و شوقي كه اين روزها در وبلاگ‌هاي دور و برتان مي‌بينيد هرگز با هزاران كتاب و مقاله به وجود نمي‌آمد.

 من هم آدم غرغرويي نيستم. مهم كار كردن است ، بهانه‌اش مهم نيست.

 

پي‌نوشت اول: ناسلامتي كلي وقت گذاشتم و قالب وبلاگمو عوض كردم. اينقدر غر زدين كه دوباره برداشتمش. دلتون خنك شد ؟

پي‌نوشت دوم : يادم رفت از بچه‌هايي كه براي اين جشنواره وبلاگ زحمت كشيدند تشكر كنم. دست مريزاد.

پي‌نوشت سوم : آقا رضا ببخش كه اينقدر بدقول شدم. خودم هم نمي‌فهمم دارم چيكار مي‌كنم. اميدوارم لااقل به دردبخور باشه.

پي‌نوشت چهارم : اگر مصاحبه‌‌ي من را با ايسنا در مورد وبلاگ‌نويسي خوانديد ، شما را به خدا فحش ندهيد. نزديك به نيم ساعت با خبرنگار محترم ايسنا حرف زدم نمي‌دانم چرا اين حرف‌ها را نوشته است. يعني من حرف مهم‌تري نداشتم كه بزنم ؟ خدا از سر تقصيراتم بگذرد !

  

+ نوشته شده در  85/02/28ساعت 13:1     | 

     

من اگه بچه داشته باشم و يه روز بياد بهم بگه كه مي‌خواد بره دنبال روزنامه‌نگاري و ادبيات ، چنان مي‌زنم توي صورتش كه ديگه فكر چنين حماقتي از سرش نگذره. ممكنه ناراحت بشه و از من بدش بياد اما وقتي بزرگ شد ازم ممنون مي‌شه.

توي اين كشور ، هيچ طايفه‌اي توسري‌خورتر از جماعت روزنامه‌نگار نيست. مدام بايد دوندگي كنه. از حيثيت اجتماعي كه خبري نيست. درآمدش كه بدون شك از تمام مشاغل ديگه كمتره. امكانات جنبي هم كه نداره. از همه بدتر اينه كه يه روزنامه‌نگار از هيچ نظر ذره‌اي امنيت هم نداره. از همه نظر در خطره. حالا اين وسط يك مشت شياد و نامرد هم هستند كه پا مي‌گذارن روي شونه روزنامه‌نگارهاي بدبخت و بالا مي‌رن. از مطبوعاتي جماعت ، دزدي كردن ديگه آخر بي‌شرفيه.

سال 83 براي يه هفته نامه مسخره به نام « اقتصاد و مردم » سه ماه كار كردم. هم ويراستار نشريه بودم و هم مسئول صفحه‌ آخر. سردبير و مدير مسئولش يه بي‌شرف دزده به نام « نادر ادبي »

نمي‌خوام همه ماجراهاي اونجا رو توضيح بدم و با گلايه‌هام حوصله كسي رو سرببرم  اما همينقدر بهتون بگم كه اين مردك ، از جوون‌هاي مردم كار مي‌كشيد و بعد از سه ماه بيرونشون مي‌كرد. البته من پيش از اين كه كار به اينجا بكشه خودم بيرون اومدم. بايد اجاره خونه مي‌دادم و نمي‌تونستم منتظر الطاف حضرت آقا بمونم. براي سه ماه به من صد هزار تومن داد و هزار دفعه به جون بچه‌اش قسم خورد كه تا چند روز آينده بقيه‌اشو رديف مي‌كنه. الان سال 85 شده و هنوز خبري نيست. جمعه توي نمايشگاه كتاب ديدمش.  ترسيد جلوي بقيه چيزي بگم كه آبروش بره. گفت حتما فردا بياين دفتر منتظرتون هستم. شنبه كه رفتم دفترش ، منشي‌اش رفت تو و برگشت كه امروز نمي‌تونن شما رو ببينن. گفتن بعدا تشريف بيارين.

ديگه نتونستم تحمل كنم. در اتاقشو باز كردم و رفتم تو.  يه چند لحظه نگاهش كردم. شروع كرد به غرزدن كه با اجازه كي اومدي داخل؟. دلم مي‌خواست دندوناشو بشكنم. يه خورده من داد زدم يه خورده اون. بهش گفتم من عضو رسمي انجمن صنفي روزنامه نگاران هستم  و ميرم از دستت شكايت مي‌كنم. حداقل پونصد هزار تومن بهم بدهكاري. پوزخند زد كه برو هر غلطي مي‌توني بكن.

تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه در اتاقشو با تمام قدرتم به هم كوبيدم.

 

             از زندگاني‌ام گله دارد جواني‌ام              شرمنده‌ي جواني از اين زندگاني‌ام

 

+ نوشته شده در  85/02/25ساعت 17:32     | 

 

امسال براي نمايشگاه كتاب پول زيادي نتوانستم كنار بگذارم. اما به هرحال مي‌روم. جاي شكرش باقي‌ست كه خود نمايشگاه هنوز هست. هرچند كه خبرهايي كه از جمع كردن بعضي از كتاب‌ها مي‌رسد خيلي دلسرد‌كننده هستند. اما نفس برگزاري اين رويداد بزرگ و پرطرفدار با همه كاستي‌هايش ، مايه‌ي دلگرمي است.

پارسال همين موقع نمايشگاه كتاب غلغله‌اي بود. نزديك انتخابات بود و همه چيز رنگ و بوي سياست داشت. خانه‌ام نزديك نمايشگاه بود  و توانستم سه چهار باري بروم. چهره‌هاي معروف سياسي و فكري هم بودند و هركجا چند نفري دورشان را گرفته بودند و حرف مي‌زدند. داريوش شايگان هم بود كه با آن ظاهر متفاوتش آرام و انديشمندانه به چند نفري كه دورش ايستاده بودند نگاه مي‌كرد و چند كلمه‌اي پاسخ مي‌داد. به نظرم زيادي راحت و خونسرد رسيد. از آنطرف مهدي نصيري هم بود كه گوشه‌اي ايستاده بود و حرف‌هاي خودش را مي‌زد. بيرون هم چادرهاي بزرگي نصب كرده بودند و در يكي از آن‌ها  ابراهيم يزدي سخنراني مي‌كرد. جمعيتي انبوه نشسته و ايستاده گوش مي‌كردند. يزدي خواستار استعفاي اعضاي شوراي نگهبان شد و همه برايش دست زدند. ده بيست نفري هم اطراف با بي‌سيم ايستاده بودند و نظارت مي‌كردند. چند باري هم وسط سخنراني‌ يزدي صداي بلندگو قطع ‌شد كه خيلي غيرعادي به نظر مي‌رسيد. من هم گوشه‌اي ايستادم. دو رديف جلوتر از من خانمي با حجاب بيش از حد كامل ، نشسته بود. وسط سخنراني يزدي برخاست و با صداي بلند سوالي را پرسيد. ابراهيم يزدي هم در حدود ده دقيقه پاسخش را داد و خواست بقيه حرفش را بزند كه همين خانم دوباره داد زد و چيز ديگري پرسيد. يزدي از زن خواهش كرد كه بنشيند و اجازه بدهد تا او بقيه حرفش را بزند. زن چند لحظه‌اي آرام گرفت اما بعد از دو دقيقه ، ظاهرا حرف ديگري را نتوانست تحمل كند و برخاست و چيزي گفت. اعصابم به هم ريخته بود. نمي‌دانم چه شد كه يكدفعه با صداي بلند گفتم: خفه شو ديگه.

انگار يكدفعه همه ساكت شدند تا صداي من در فضا بپيچد. هنوز نفهميده بودم چه گفته‌ام كه مردي قدبلند يقه‌ام را گرفت و دستش را به قصد صورت من بالا برد. چند نفري ميانجي‌گري كردند و چون زورشان به آن آقا نمي‌رسيد مرا از سالن بيرون بردند. بيرون كه آمدم چند قدمي راه رفتم. كلافه شده بودم. هنوز درست نفهميده بودم چه شده. تصاوير آن چند لحظه مدام جلوي چشمم رژه مي‌رفتند. گوشه‌اي نشستم و سعي كردم حواسم را جمع كنم. اما دو سه دقيقه بعد همان خواهر و برادر را ديدم كه از كنارم گذشتند. مرا نديدند. مرد داشت بلند بلند با زن حرف مي‌زد. شنيدم كه به زن مي‌گفت: اصلا تو چرا نمي‌توني جلوي خودتو بگيري؟ حتما بايد داد بزني كه همه عقيده‌ي تو رو بدونن ؟

و شنيدم كه زن هم گفت: آخه داداش...

نمي‌دانم چرا شنيدن همين چند كلمه ، آرامم كرد. شايد براي اين كه ديدم طرف مقابلم هم يكي مثل خود من است و تفاوت چنداني وجود ندارد. بعد فكر كردم كه تقصير من هم بود. به نظرم من هم بي‌ظرفيتي خودم را نشان داده بودم. اما حادثه‌ي جالبي بود. عجيب با جزئياتش يادم مانده است.

 

تا چند دقيقه ديگر راهي سفرم. همه از خيال رفتن نگران مي‌شوند اما من از فكر دوباره برگشتن.

در ماندنم كه رفتني نبود / باشد كه در رفتنم / ماندني بيابم      ( مريم هوله )

 

+ نوشته شده در  85/02/19ساعت 18:39     | 

     افسانه‌ي حيات ، حرفي جز اين نبود

                                               يا مرگ آرزو ، يا آرزوي مرگ

+ نوشته شده در  85/02/18ساعت 19:41     | 

يه قالب جديد ساختم دارم خير سرم آپلودش مي‌كنم.
اما مدام خراب ميشه.
اگه چيزي به هم ريخته است معذرت ميخوام
يه خورده تحمل كنيد
 

بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر

+ نوشته شده در  85/02/17ساعت 16:2     | 

دوستي به كنايه گفت : بابا اين كه همه‌اش سخت شد ، پس زيباش كجاست؟

 

يادداشتي نوشته بودم بر رمان سونات مهتاب نوشته‌‌ي حسن شكاري و دلم مي‌خواست بگذارمش همينجا. اما الحمدلله هر دم از اين باغ بري مي‌رسد.

هرگز باور نمي‌كردم رامين جهانبگلو را هم بگيرند. اهل سياست که نبود. حتي در جمع كوچكي كه دو سه نفر بيشتر نبوديم يادم نمي‌آيد حرف سياسي زده باشد.

اولين بار وقتي براي استقبالش به فرودگاه يزد رفته بوديم ديدمش. پيش از آن سه چهارتا از كتابهايش را خوانده بودم. مدرن ها و زير آسمان‌هاي جهان و نقد عقل مدرن و...

باور نمي‌كردم به اين جواني باشد. در اين روزگار اگر كسي بتواند ادعاي جهان‌وطني بودن بكند اوست. با بزرگترين آدم‌هاي انديشمند اين قرن مصاحبه كرده است. يك سال همكار فوكوياما بوده. بهترين منتقد و شاگرد آيزايا برلين است... حوصله ندارم كه بقيه‌اش را بنويسم اما اينقدر هست كه موقعيتش در جغرافياي انديشه فلسفي ، بي‌نظير است.

حالا چرا بايد اين آدم را بازداشت كرد ؟  با دوستانش در تهران تماس گرفتم. هيچكس خبري نداشت. ظاهرا آخرين كارش يك مصاحبه مفصل با دالايي لاما بوده است و به ايران كه باز مي‌گردد بازداشت مي‌شود. ديگر نمي‌دانم چه بايد بنويسم. وقتي خيال مي‌كنم حالا كه اين چيزها را مي‌نويسم بر او چه مي‌رود ، كلافه مي‌شوم.  فقط اميدوارم كه سالم باشد. همين.

 

  من عزيز اندوهم ، نور چشم تنهايي             شمع بزم خودسوزي ، سوز جان خودرايي

  با منست چون خورشيد ، در منست چون دريا           جاودانه نوميدي ، بي‌كرانه تنهايي

 

راستي كاظم متولي هم از سازمان ملي جوانان رفت. يادم هست اوايل كه مسئوليت آنجا را گرفت چندان باورش نكرده بوديم اما از حق نبايد گذشت كه خودش را خوب نشان داد اما با اين اتفاقاتي كه افتاد بايد مي‌رفت. معلوم بود كه با تيم دولت جديد نمي‌تواند كار كند. هركجا هست برايش آرزوي موفقيت مي‌كنم.

 

خودت قضاوت كن رفيق. با اين اوضاع ، زيبا هم مي‌شود نوشت ؟!

+ نوشته شده در  85/02/13ساعت 22:53     | 

امير چاق و چله‌ي قطر به ايران آمد. ظاهرا ايشان در پايان ديدارشان با مقامات ايراني در برابر خبرنگاران ، خليج‌فارس را خليج‌عربي خوانده‌اند. رئيس‌جمهور هم تذكر داده‌اند كه حتي شما وقتي مدرسه مي‌رفتيد به شما اين خليج را با نام خليج فارس ياد داده‌اند. شيخ قطري هم فرموده‌اند كه آن زمان اشتباه مي‌كردند (به نقل از روزنامه اعتماد ملی)

 دردناک است.. در درازناي تاريخ ، هرگز كشورهاي كوچك و بي‌خاصيت عربي جرات نداشتند در برابر ايران اينطور حرف بزنند. آن هم در خاك خود ما و در مقابل چشم خبرنگاران.

بر ما چه رفته است كه اين شيخ‌نشين‌هاي كوچك هم برايمان گردن مي‌كشند ؟!  

         ز شير شتر خوردن و سوسمار         عرب را به جايي رسيده است كار

         كه تاج كياني كند آرزو ؟              تفو  بر تو اي چرخ گردون  تفو !

+ نوشته شده در  85/02/13ساعت 3:3     | 

همه حرف‌هايي كه مي‌زني درست...

اما خداوكيلي كجا ديدي كه يكي از همين آمريكايي‌هاي لامصب ، مثل گاو دولا بشن و دست رئيس جمهورشون رو ماچ كنن ؟!

فرومايگي ، مثل خون توي فرهنگ ما جريان داره

از «‌ من سگ آستان توام يا فلان »  بگير

تا شيخ اجل سعدي كه مي‌فرمايد :

بدم گفتي و خرسندم عفاك‌الله نكو گفتي

سگم خواندي و خوشنودم  جزاك الله كرم كردي

يا همين جمله‌هاي ساده‌ي لمپني كه مي‌شنوي

ما خاك زير پاتيم داداش

من سگ كي باشم ؟

اگه بازهم دلت خواست بگو. مي‌تونم تا فردا صبح برات نمونه بيارم.

+ نوشته شده در  85/02/08ساعت 19:52     | 


زندگی کسب و کاری اندوهناک است، تصميم گرفته‌ام آن را صرف تأمل درباره خودش کنم

                                                                                    من و شوپنهاور

+ نوشته شده در  85/02/08ساعت 14:12     | 

بعدازظهر دوستي زنگ زد و اجازه يافتن خانم‌ها براي ورود به استاديوم را تبريك گفت. به شدت هيجان زده بود و  صداي خنده‌اش قطع نمي‌شد.

 از نظر او اين دولت ، بهترين دولت بعد از انقلاب است و به سمت پيشرفت و آباداني حركت مي‌كند. دانشمندان جوان ما كه يك شبه به پيشرفته‌ترين علوم روز دست پيدا مي‌كنند. رئيس جمهورمان كه حالا از سرشناس ترين شخصيت‌هاي جهان سياست است. زنان هم كه به آزادي رسيدند. بقيه مشكلات هم به خواست خدا كم‌كم حل خواهد شد.

چند ثانيه‌ تامل كردم و ديدم بهتر است شادي‌اش را خراب نكنم. من هم تبريك گفتم و ماجرا به خير و خوشي تمام شد.

عزت‌الله فولادوند كتابي را ترجمه كرده است به نام مردان فلسفه.  (اسم نويسنده‌اش يادم نيست) در اين كتاب يك استاد فلسفه‌ي تحليلي  به سوال دانشجويي كه مي‌پرسد فلسفه به چه درد مي‌خورد اين گونه جواب مي‌دهد كه :

«  نمي‌دانم فلسفه به صورت مستقيم چه نقشي در زندگي تك تك شما بازي خواهد كرد اما اين را مي‌دانم كه اگر فلسفه بدانيد دست كم هيچ سياستمداري نمي‌تواند با حرف‌ها و كارهايش سرتان کلاه بگذارد. شما مي‌توانيد حرف‌ها و كارهاي او را تجزيه و تحليل كنيد و به يك نتيجه‌گيري منطقي برسيد »

 

حالا بيائيد ما هم يك بار با دقت به اين ماجرا نگاه كنيم.

زنان هميشه خواسته‌اند كه در بازي‌هاي ورزشي حضور داشته باشند. همراه مردان جيغ بزنند و تيم محبوبشان را تشويق كنند.

2- يكي از شعارهاي اصلي اصلاح‌طلبان ، دادن آزادي‌هاي مشروع به شهروندان بخصوص زنان بود ولي كار زيادي انجام نشد.

3- آقاي احمدي‌نژاد امروز به رئيس تربيت‌بدني نامه نوشته و اعلام كرده است كه ورود زنان به ورزشگاه‌ها آزاد است.

اين سه فرض ، معلوم و مشخص هستند و مبناي تحليل ما را تشكيل مي‌دهند. از كنار هم گذاشتن اينها چند سوال شكل مي‌گيرد. شايد مهمترين سوال اين باشد كه چرا خاتمي نتوانست اين كار را انجام دهد اما احمدي‌نژاد توانست؟ به نظر نمي‌رسد كاري كه احمدي‌نژاد كرده است كار سختي باشد پس چرا تا امروز اين اتفاق نيفتاده بود؟

اگر كمي نكته‌سنجانه نگاه كنيد بسياري از حقوق خيلي ساده‌ي اجتماعي بدون هيچ دليل مشخصي از شهروندان گرفته شده و تابلوي درشت ورود ممنوع را بر پيشاني خود دارند. البته بايد اعتراف كرد كه به مرور زمان اين حيطه‌هاي ممنوع كمتر و كمتر شده اند. يادمان نرفته است كه همين چند سال پيش در اين كشور پوشيدن تي‌شرت ، دست زدن در سخنراني‌ها ، حتي ويدئو و شطرنج و بوكس و... غيرمجاز بود.

به نظر مي‌رسد كه حاكميت در دوره جديد به اين نتيجه رسيده است كه اين آزادي‌ها خيلي ساده ، كوچك و بي‌ضرر هستند. مي‌شود كم‌كم آزادي‌هاي جزئي مدني را بيشتر كرد و مردم را شاد و به آينده نظام اميدوارتر ساخت.

از اينجاست كه من پيش‌بيني مي‌كنم دولت آقاي احمدي‌نژاد آزادي‌هاي اجتماعي را خواه‌ناخواه بيشتر مي‌كند و از آنجا كه كوچكترين مخالفتي هم در مقابلش نيست ، كار چندان سختي برايش نخواهد بود.

به اين ترتيب بايد در ماه‌هاي آينده شاهد انجام كارهايي از اين دست باشيد هنوز خيلي چيزها هست كه مي‌شود به اين فهرست اضافه كرد. مثلا نمايش آلات موسيقي در تلويزيون ، استفاده از ماهواره ، دوچرخه‌سواري زنان ، اجازه‌ي خوانندگي به زنان ، حق ارث برابر مردان و زنان ، دادن حق طلاق به زنان و .....

 

پي‌نوشت : شايد بهتر است اين نكته را تذكر بدهم كه ذكر اين نمونه‌ها به معناي درست بودن يا عملي بودن تمام اين خواسته‌ها نيست بلكه فقط به عنوان چند نمونه براي بررسي به آنها اشاره كردم. شما نمونه‌هاي ديگري سراغ داريد؟

+ نوشته شده در  85/02/05ساعت 1:39     | 

اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد                  نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستي فروكشد لنگر        چگونه كشتي از اين ورطه بلا ببرد

طبيب عشق منم باده ده كه اين معجون    فراغت آرد و انديشه‌ي خطا ببرد

                                                                             خواجه‌ي شيراز

 

1) امروز را از شهر زديم بيرون. سه نفري رفتيم.  حسن و حميد و حامد ( به ترتيب سن )

روز خوبي بود. سرم خوش بود و بعد از مدتها از ته دل خنديدم. شب شده بود و ما سه نفر خيره‌ي آتش بوديم. شعر مي‌خوانديم و خاطره مي‌گفتيم و مي‌خنديديم.

امروز به هيچكدام از دغدغه‌هاي مدام ذهني‌ام فكر نكردم .

به اسطوره‌هاي پوسيده‌اي كه حالا ديگر خواب شب‌هايم را هم آشفته مي‌كنند فكر نكردم . به اوضاع قمر در عقرب سياست  فكر نكردم. به اضطراب وجود فكر نكردم. به فيلم‌نامه‌اي كه حالا يك ماهي هست قول بازنويسي‌اش را داده‌ام و نمي‌توانم بنويسم فكر نكردم. به درد زانوهايم فكر نكردم. به آرزوهاي از دست رفته‌ي مادرم فكر نكردم. به امتحان فوق ليسانس فكر نكردم. به محرك اول ارسطو فكر نكردم. به چشم‌هاي محزون و خسته‌ي صادق هدايت فكر نكردم. به فضيلت سيري فروغ فكر نكردم. به ترس‌هاي كوچك بيژن نجدي فكر نكردم. به داوود دل‌دادگي مندني‌پور فكر نكردم. به هيچكس و هيچ چيز فكر نكردم.

سرمستي امروزم را مديون يك دوست خوب هستم. به او هم قول دادم كه دوباره بنويسم و مي‌نويسم.

به درك كه دو سه تا آدم كوچك بي‌هنر (كه اگر هنري داشتند در وبلاگ خودشان نشان مي‌دادند نه در كامنت‌هاي وبلاگ من) از نوشته‌هايم خوششان نمي‌آيد.

همين كه دوستي قديمي يادداشت مي‌گذارد  و يك بيت شعر هفت سال پيش مرا  ـ كه خودم هم فراموش كرده‌ام ـ مي‌نويسد ، برايم كلي ارزش دارد. همين كه رفيقي از مسكو يا بالكان يا آمريكا يا همين اصفهان و تهران ، يادداشت‌هايم را مي‌خواند و چيزكي مي‌نويسد برايم بس است. مگر يك وبلاگ كوچك چه كار قرار است بكند ؟

دوستاني هم از لحن يادداشت قبلي‌ام گلايه كرده‌اند كه عذر مي‌خواهم. بديهي‌ است كه منظورم همه نبوده‌اند و خب البته كه ضمير مي‌گردد و مرجعش را پيدا مي‌كند. ولي همچنان ، قسمت نظردهي  باز است و به هيچ قيمتي هم حاضر نيستم ببندمش.

 

2) « چنين مي نُمايد که شعرها و ترانه هاي اعتراض و رهايي، همواره خيلي دير يا خيلي زود سروده مي شوند: يعني يا خاطره‌اند يا رويا. زمانِ آن ها، زمانِ حال نيست. حقيقتِ آن ها در اميدشان نهفته است: در نفي امر بالفعل »  (مارکوزه)

هر چه قدر هم که هنر را راديکال تعريف کرد، باز هم در حدِ «کار هنري» باقي مي مانَد و اين مسلماً چيز خوشايندي نيست. راديکال ترين آثار هنري هم دستِ آخر نسبت به آن چرندياتي که در بيرون، سفت و محکم کماکان پابرجا هستند کم مي آورند و در پيوند با همان کثافاتِ زمخت، بيش از حد شيک و تَرتميز و نحيف اند. خوشبختانه در اين وضعيت ديگر کمتر کسي هست که بتواند بدون شرمندگي مثلاً از کلمه در مقام  تپانچه  حرف بزند :بله ، هنر کافي  نيست.

                                                                                            بخشي از مقاله‌ي مراد فرهادپور

 

3) اين هم يك مطلب آموزنده :

« همان‌گونه كه مي‌دانيد متأسفانه اشاعه بدحجابي و بي‌بند و باري در كشور مقدس ما حتي در شهرهاي مذهبي، دل اكثريت ملت شهيدپرور و آزاده را سخت به درد آورده و كيان اخلاقي، عاطفي و امنيت روحي و رواني خانواده‌ها را به مخاطره افكنده است... به نظر مي‌رسد در شرايطي كه كشور با سرعت تحسين برانگيزي براي جبران فاصله‌هاي علمي خود با آنچه شايسته اوست پيش مي‌رود، دشمن براي مقابله با شتاب روزافزون جوانان ما در عرصه‌هاي علمي و فناوري و بخصوص معنويت، دست به توطئه شناخته شده گسترش فساد و بي‌بند و باري زده است »

بخشي از بيانيه‌ي معترضان به بدحجابي در مقابل مجلس

 

4)  ترسوها هم سالم‌ترند ، هم بيشتر عمر مي‌كنند.  ( شوپنهاور )

 

+ نوشته شده در  85/02/01ساعت 5:7     |