تبليغاتX
  گاهشمار زندگي يك فيلسوف كوچك

حالا ديگر حالم از اين زيباي سخت هم به هم مي‌خورد. دلم نمي‌خواهد ريختش را ببينم.

مسخره است. با كلي اشتياق و آرزوي همدلي مي‌نويسي اما يك مشت مخاطب گاو ـ اميدوارم به گاو برنخورد ـ مي‌آيند همه‌اش را به نجاست تبديل مي‌كنند.

استاد ، اگر شما مشكل جنسي داري به متن من هيچ ربطي ندارد.

آقاي عارف ، من اهل عرفان نيستم و حالم هم از مزخرفات عرفاني به هم مي‌خورد.

سركار خانم ، اينجا بنگاه شوهريابي نيست.  به خدا اين فقط يك وبلاگ ساده است.

 

شفيعي كدكني شعر زيبايي دارد كه : « اي كاش آدمي وطنش را / همچون بنفشه‌ها / مي‌توانست با خود ببرد هر كجا كه خواست »

اما اي كاش آدمي مي‌توانست دوستانش را يكدفعه با هم بريزد توي سطل آشغال و بعد يك نفس عميق بكشد كه : آخيييش... تموم شد !

 

از همه تان بدم مي‌آيد.

از اين روزگار پير بي‌بنياد بدم مي‌آيد.

از سياستمدران احمق مملكتم بدم مي‌آيد.

از اين قرن بي‌خاصيت بيست و يكم بدم مي‌آيد.

از اين هفتاد ميليون مردم فسيل كشورم بدم مي‌آيد.

از اين شهر كوچك پوسيده بدم مي‌آيد.

از اين مثلا دوستان متوسط البته بي‌مرام (كه ماشا الله تعدادشان هم كم نيست) بدم مي‌آيد.

از شما مخاطبان محترم اين وبلاگ بدم مي‌آيد...

 

           گر بمانديم باز بردوزيم ، جامه‌اي كز فراق چاك شده است

           ور نمانديم عذر ما بپذير ، اي بسا آرزو كه خاك شده است

+ نوشته شده در  85/01/27ساعت 23:48     | 

گفت : هنوز منو يادت هست؟

گفتم : مگه آدم مي‌تونه سه سال از عمرشو فراموش كنه.

گفت : چرا زن نگرفتي ؟

گفتم : نمي‌دونم... نشد... نخواستم.

گفت : داره دير مي‌شه.

گفتم: مهم نيست. سفر از همسفر مهم‌تره.

گفت : حالا با اين همه ادعا چقدر جلو رفتي؟

گفتم : بستگي داره از كجا نگاه كني... از جايي كه تو وايسادي خيلي جلوتر.

گفت : ولي چيزهايي كه مي‌گي فقط توي ذهن خودته... بقيه قبول ندارن.

گفتم : اوهوم

گفت : اينجوري سخت نيست ؟

گفتم : چرا خب... مي‌بيني كه ... اينجا هم نوشتم كه سخته. عوضش زيباست.

گفت:  مي‌خوام بهم بگي چكيده‌ي همه چيزهايي كه خوندي  چيه؟

گفتم: يعني سخنراني كنم؟

گفت : نه... همه چيزهايي كه تا حالا خوندي و فهميدي ، توي  يه جمله چي ميشه؟

گفتم: خب... مهم‌ترين چيزي كه فهميدم اينه كه هر مذهب و مكتبي كه به حضرت عقل  احترام نگذاره ، جنايتكاره.

گفت : يعني راسيوناليست شدي ؟

گفتم: معنيشو مي‌دوني؟

گفت: دستكم مي‌گيرين استاد!

گفتم: اختيار دارين... شايد هم جبر باشه... نمي‌دونم.

گفت : عقل هم كه يه سيستم ناقصه.

گفتم : ولي شريفترين چيزيه كه آدم داره... كسي كه به عقل توهين كنه به بشريت توهين كرده.

گفت: به اين محكمي ؟

گفتم: اين جزء معدود چيزهائيه كه بهش ايمان دارم.

گفت: نمي‌فهمم.

گفتم: مهم نيست... تو خوشبختي ؟

گفت: خوشبخت؟... نه... ايشالله ديگه تو بهشت!

گفتم: اميدوار باش.

گفت: ديگه بايد برم

گفتم: كجا ؟ بهشت ؟

گفت: نه... ممكنه شك كنن... تو هم برو

گفتم: باشه . ميرم.

گفت: خب برو ... به درُك .

 

+ نوشته شده در  85/01/23ساعت 2:42     | 

هرگز ارادتي به داستان ميني‌ماليستي نداشته‌ام. به نظرم زيادي كوتاه است و هيچ مفهوم عميقي را نمي‌تواند منتقل كند. اما ديشب يكدفعه تصوير خاصي به ذهنم رسيد و نوشتمش. شايد به يكبار خواندن بيارزد. نمي‌دانم.

 

                       سكوت

امشب يك ايميل ناشناس دريافت كردم. با هزار ترس و لرز بازش كردم. ويروسي نبود. تنها چند جمله‌ي كوتاه نوشته بود :

 دوباره آمدم. چند بار صدا زدم. اما آنقدر صداي راديوها و تلويزيون‌هايتان بلند بود كه هيچكس نشنيد

با احترام -  پروردگار

 

پي‌نوشت: اگر اهل داستان ميني‌ماليستي هستيد حتما به اين وبلاگ  هم سري بزنيد.

+ نوشته شده در  85/01/20ساعت 0:49     | 

بيشتر فلاسفه ، آدم‌هاي عجيب و غريبي هستند. اما اين يكي ديگر نوبر است.

كديسپوس ، پسر آپولونيوس ، اهل آسياي صغير و دومين جانشين زنون در مدرسه‌ي رواقي بود.

 اين مرد در سن هفتاد و سه سالگي در حياط خانه‌اش ، الاغي را ديد كه انجير مي‌خورد. به سرش زد كه كمي تفريح كند و دستور داد كه به الاغ شراب بخورانند. وقتي ديد الاغ مست شده است و تلو تلو مي‌خورد ، به خنده افتاد. آنقدر خنديد كه به زمين افتاد و مرد  !

اصل داستان در كتاب فلاسفه بزرگ ( برايان مگي ) آمده است.

+ نوشته شده در  85/01/19ساعت 0:33     | 

احسان نراقي را دو سال پيش ديدم. جلسه‌اي بود و چند نفري سخنراني كردند و آخرين نفر او  بود. پيرمرد آمد و آهسته رفت پشت ميز نشست و خيلي شمرده اما محكم سخنراني كرد. از آرزوهاي جوانان نسل قبل از انقلاب گفت و از دوران دانشجويي‌اش در فرانسه. اهميت تشكل‌هاي غيردولتي را گوشزد كرد و آخر سر هم گفت كه قدر آقاي خاتمي را بدانيد.

يكي متلكي در مورد بي‌عرضگي خاتمي پراند و نراقي جواب داد كه شماها نمي‌دانيد كه ما كجا بوده‌ايم و حالا كجا رسيده‌ايم. گفت كه شما گلستاني را در نظر گرفته‌ايد كه در اين دنيا وجود ندارد و گلايه كرد از ناسپاسي نسل جوان در برابر خاتمي.

يادم هست دكمه‌هاي پاييني پيراهنش باز مانده بود و پوست سفيد شكمش پيدا بود. دخترهاي بغل‌دستي‌ام به هم نشان مي‌دادند و پچ‌پچ مي‌كردند. پشت سرم هم چند نفري خواب بودند. وسط يادداشت‌هايم نوشتم : مرده‌شور اين نسل جوان را ببرد كه اينها مثلا باسوادهايش هستند !

سر ميز ناهار چند نفري كنارش نشسته بوديم. پيرمرد ، استخوان‌هاي كوچك ماهي را با وسواس جدا مي‌كرد و برايمان حرف مي‌زد. راجع به حكومت اسلامي و اخلاق آخوندي و اين حرف‌ها. حرف كه به علي شريعتي رسيد دو سه تا فحش ركيك به او داد و كلي داد زد.

من هم كه هميشه شريعتي را يك بي‌سواد شياد دانسته‌ام از حرف‌هايش خوشم آمده بود و حتي وسط غذا خوردن يادداشت مي‌كردم. از نظر او بخشي از تندروي‌هاي امروزه ، محصول نگاه غيرتخصصي و بي‌پشتوانه‌ي آدم‌هايي‌ست كه بزرگترشان علي شريعتي است. تا حالا نديده‌ بودم كسي اينطور به شريعتي فحش بدهد.

وسط‌هاي غذاخوردنش هم چيزي پريد به گلوي پيرمرد. ناغافل كوفتم بر گرده‌اش. از جا پريد و چشمهاي سرخ از سرفه‌اش را به من دوخت. چند ثانيه‌اي زل زد و بعد هر دو خنديديم.

كتاب « جامعه ، جوانان و دانشگاه » را همانجا از دست خودش گرفتم. كتابي كه چاپ سال 2536 شاهنشاهي است و عكس جواني‌هايش روي جلد هست.

( خدا پدر تولستوي را بيامرزد. هنوز هيجده سال نداشتم كه از او ياد گرفتم كارها و فكرهايم را بنويسم و تا امروز هم كمابيش هميشه نوشته‌ام )

اگر آن روز ننوشته بودم اين چيزها را يادداشت نكرده بودم حالا هيچكدامش يادم نبود. آخر يادداشت‌هايم  هم اضافه كرده‌ام كه : « احسان نراقي حالا ديگر پير شده است. اين از مدل لباس پوشيدنش هم پيداست. اندوخته‌هاي ذهني‌اش بسيارند اما به نظر نمي‌رسد چندان قريحه‌اي براي كشف و استنتاج در او مانده باشد. »

ديشب كه يادداشت او را در مورد هولوكاست و فرمايشات آقاي رئيس جمهور خواندم ، فهميدم چقدر اشتباه كرده‌ام. پيرمرد هنوز هم هوشيارست و به زيبايي احتجاج مي‌كند و مي‌نويسد.

يادداشت او را با عنوان « هولوكاست را يادآوري نكنيم » مي‌توانيد در گويانيوز ببينيد.

البته عزيزان اين سايت را فيلتر كرده‌اند ، پس دوستاني كه فيلترشكن ندارند مي‌توانند از اين آدرس براي دريافت مقاله استفاده كنند :

                               هولوكاست را يادآوري نكنيم

+ نوشته شده در  85/01/15ساعت 12:19     | 

پاهايم را جمع كرده بودم توي شكمم و مثل معتادها تكيه داده بودم به ديوار. پشتم از نم ديوار يخ كرده بود.

-         خب . اين آخرشه .

سرم را بلند كردم. ايستاده بود. قد بلند بود و صورت سفيد و مرتبي داشت. به روبرو اشاره كرد. نگاهم از لبخند تمسخر‌آميزش به آنطرف كوچه رفت.

صداي آژير حمله‌ هوايي تمام كوچه را پر كرده بود. مردم داشتند از يك مغازه خواربار فروشي دزدي مي‌كردند. هرچه به دستشان مي‌رسيد برمي‌داشتند و مي‌دويدند.

گفت : ولي تو مثل اونا نيستي. تو يه كمي از زمان جلوتري. براي همين نمي‌توني زندگي كني. بايد از بين بري. چون با سرعت مجاز حركت نكردي. تازه شانس آوردي كه دير فهميدي وگرنه تا همينجا هم نمي‌تونستي برسي.

خنده‌ام گرفته بود ولي نمي‌توانستم لبهايم را باز كنم. تمام قدرتم را جمع كردم. سرم را بلند كردم و گفتم: حالا بقيه چي مي‌گن؟ جوان ناكام ؟

صداي خودم نبود. عوض شده بود.

-         يه چيزي تو همين مايه‌ها

-         ولي من هنوز چيز زيادي هم نفهميدم. حداقل بايد اجازه مي‌دادين از يه چيزهايي لذت ببرم.

خنده‌ي زشتي كرد.

-         از اول هم قرار نبود كسي از چيزي لذت ببره .

-         اينجوري كه خيلي مسخره‌است. بايد يه چيزي باشه ... همينجوري كه نميشه

-         اين ذهن توئه كه دنبال دليل مي‌گرده. سيستم تو اينجوري تعريف شده. ولي قرار نيست همه چيز دليل داشته باشه. تو فقط يه خرده زود اينو فهميدي. همين. عوضش الان آروم ميشي..........................................................................

.................................             .

 

+ نوشته شده در  85/01/13ساعت 2:32     | 

  

خيلي اتفاقي امشب نگاهم به اين وبلاگ  http://teachinglifewaylessons.blogspot.com/ )  افتاد و هوس كردم بخوانمش. وبلاگ كشيشي است در هيوستون تگزاس.

چيزي كه برايم جالب بود اين بود كه به نظرم تمام انسان‌هاي متدين دنيا يك جورهايي شبيه هم هستند. جنس استدلال‌هاي اين آدم يا استنادي كه به انجيل مي‌كند خيلي شبيه نمونه‌هايي است كه ما اينطرف دنيا سراغ داريم.

خيال نمي‌كنم وبلاگ دندان‌گيري باشد اما آخرين مطلبش به نظرم جالب آمد و شايد گفتنش بي‌هوده نباشد.

Remote control living  مي‌شود گفت نام مدلي از زندگي است كه اين پدر مقدس از آن انتقاد مي‌كند. معادل فارسي آن شايد بشود : زندگي به سبك كنترل تلويزيون ( شما اگر مي‌توانيد معادل بهتري برايش پيدا كنيد )

پدر مقدس توضيح مي‌دهد كه هنگامي كه ما به تماشاي تلويزيون نشسته‌ايم به محض اين كه به كانالي برخورديم كه خوشمان نيامد با فشار دادن يك دكمه آن را عوض مي‌كنيم و از شرش راحت مي‌شويم. به نظر او اين ديدگاه در ذهن ما جاافتاده و در زندگي هم به همين شكل رفتار مي‌كنيم. همين كه به مشكلي برخورديم سعي مي‌كنيم دكمه كنترل را بزنيم و با چيزي ديگر ، از واقعيت پيش رويمان فرار كنيم.

خدا ولتر را بيامرزد. مرد بزرگي بود. اين وبلاگ را كه مي‌خواندم ياد جمله‌اي از او افتادم كه مي‌گويد: « كشيشان ما نه آن هستند كه مردمي سبك‌مغز مي‌پندارند.. دانايي آنان همه از بركت خوشباوري ماست »

+ نوشته شده در  85/01/09ساعت 4:14     | 

                                                                                           

آقاي محترم

شما الان داخل خونه‌تون نشستين كه توي يه كوچه ‌است. كوچه‌اي كه توي يه خيابونه. خيابوني كه توي يه شهره. شهري كه داخل يه كشوره به اسم ايران. كشوري كه داخل يه قاره‌ است به نام آسيا. قاره‌اي كه بخشي از يك سياره است به نام زمين. سياره‌اي كه توي يه منظومه‌ است به نام منظومه شمسي. منظومه‌اي كه يه بخش خيلي كوچيك از كهكشان راه شيريه.

جهان از صدها هزار كهكشان درست شده كه بعضي‌هاش هزاران برابر كهكشان راه شيري هستند.

اگه دنيا رو به اندازه كل كشور ايران با همه كوه‌ها و دره‌ها و صحراهاش حساب كنيم ، زمين ما از يه دونه توپ پلاستيكي هم كه بچه‌ها باهاش بازي مي‌كنن كمتره.

  مي‌توني تجسم كني؟

     هنوز هم فكر مي‌كني اشرف مخلوقاتي ؟

 

پي‌نوشت :

دوست عزيزي خاطرات دوران سربازي ام را در زاهدان خواسته‌اند. خيال نمي‌كنم آوردنش در اينجا چندان جالب باشد. براي همين لينكش را اينجا مي‌گذارم :

                                             روزگار سپري شده‌ي سرباز سالخورده

 

+ نوشته شده در  85/01/07ساعت 4:22     | 

 

       آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گل        چشم من و تو روشن ، بي‌‌روي زشت زاغ

        گل نقل بلبلان و شكر نقل طوطيان         سبزه‌ست و لاله‌زار و چمن ، كوري كلاغ !

 

به قول حضرت مولانا به كوري چشم كلاغ دوباره بهار آمده‌ است.

اينهم از سال 85 خورشيدي

        مبارك باشد

اين سال را من براي خودم سال صبر نامگذاري كرده‌ام.

امسال با خودم پيمان مي‌بندم كه آستانه‌ي تحملم را بالاتر ببرم. داد نزنم و هرچقدر كه در اين سال جديد ، حرف دروغ و مزخرف شنيدم ، خودم را كنترل كنم. مي‌دانم كه امسال از اين حرف‌ها بيشتر خواهم شنيد ولي چاره‌اي نيست. بايد خودم را آماده كنم.

آرزو مي‌كنم در اين سال همه‌ي ما قدري از اين كه هستيم بزرگتر شويم. واقعا بزرگتر. نه سالمندتر .

 

اين كاريكاتور عيدانه را هم ببينيد و شباهت‌هايش را خودتان پيدا كنيد.

 

+ نوشته شده در  85/01/01ساعت 15:52     |