لابلاي دستنوشتههايم ، امروز كاغذي را پيدا كردم. كسي ، گوشهاش با خطي زيبا ـ انگار كه بخواهد خوشخطياش را به رخ بكشد ـ نوشته بود :
اكنون نجيبِ سركش ِ تو ، رام ديگريست
دلم سوخت. حالا ديگر حتي چهرهاش هم يادم نيست.
لابلاي دستنوشتههايم ، امروز كاغذي را پيدا كردم. كسي ، گوشهاش با خطي زيبا ـ انگار كه بخواهد خوشخطياش را به رخ بكشد ـ نوشته بود :
دلم سوخت. حالا ديگر حتي چهرهاش هم يادم نيست.
دوست عزيزي ايميلي براي من فرستاده و مرا به خاطر مطالب وبلاگم نكوهش كرده است. اين آقا يا خانم كه البته خودش را معرفي نكرده است ، از من خواسته كه به راه حقيقت برگردم و به تهاجم فرهنگي غرب كمك نكنم.
البته متاسفانه بعضي جاها هم از جادهي ادب خارج شده و كمي چاشني فحش هم براي بيمزه نبودن قضيه به نامهاش اضافه كرده است. اگر از ادعاها و آرزوهاي ايشان بگذريم ، نقد اصلي ايشان بر نگاه من به عنوان يك نويسنده به مدل حكومتي كشورست.
ايشان پرسيده است كه چرا سياستهاي دولت جديد را به مسخره گرفتهام و از رفتن پروندهي ايران به شوراي امنيت با لحني كنايهآلود سخن گفتهام. در پايان هم براي بنده طلب آمرزش كرده و نوشته است كه صداي سوختن استخوانهاي مرا در جهنم از همين الان ميشنود.
خب ، چه ميشود كرد. به هر حال جهنم هم آفريده خداوندست. اگر خالي بماند ، نعوذبالله به اين معناست كه خدا كار بيهودهاي كرده و اين از ذات پاك خداوندي به دور است. بايد كساني مثل من جانفشاني كنند و آنجا را هم پر كنند كه متروك نماند.
از شوخي كه بگذريم ، همين اول كار بايد اين مطلب را روشن كنم كه من به هيچوجه آدم سياسي نيستم. هيچوقت اهل هيچ دار و دستهاي نبودهام. آن موقع هم كه مثلا مشاور استاندار بودم و روزگار كامراني حزب مشاركت بود ، عضويت هيچ گروهي را قبول نكردم. ( شايد هم به همين خاطرست كه هنوز بيكارم ) البته به كار حزبي اعتقاد دارم و ميدانم كه بدون احزاب قدرتمند و كاري ، اين مملكت هرگز روي دموكراسي واقعي را نخواهد ديد.
از طرف ديگر بايد خدمت اين دوست عزيز عرض كنم كه من در اين مملكت كار روزنامهنگاري كردهام و از چند و چون قوانين آن هم مطلع هستم. اما آن قوانين در عرصهي وبلاگ نويسي ، هيچ جايگاهي ندارند.
در اين وبلاگ ، من يك آدم عادي هستم كه هرازگاهي يادداشتي مينويسم و شرح حالي از روزگار خودم ميدهم. روزي چهل پنجاه تا هم مخاطب دارم كه بيشترشان دوستانم هستند. پس لزومي نميبينم كه مدام خودم را سانسور كنم.
تحفه اين كه هرچقدر هم از اول تا آخر اين وبلاگ را ميخوانم ميبينم كه اصلا به كسي توهين نكردهام.
اين چه منطقيست كه به كسي برچسب گناهكاري ميزنيد اما جرمش را نميگوئيد. اگر قرار باشد من در گوشهي اين شهر كوچك و عقبمانده ، در يك وبلاگ ناشناس و بيخاصيت ، نتوانم با حفظ تمام حرمتها چند كلمه از روزگارم بنويسم ، پس چه كسي ميتواند ؟ پس آن مهرورزي كه ميگفتند كجا رفت ؟ ...
بگذريم. كه نه مرا مجال گلايه كردن است و نه در اين روزگار ، كسي را پرواي شنيدن.
اما براي سخن آخر ، خيال ميكنم بهترين حرفي كه ميتوانم بزنم اين است كه دوستان را به خواندن تاريخ توصيه كنم. تاريخ ، از اين داستانها بسيار ديده است. اگر قدري تاريخ جهان را بخوانيد درخواهيد يافت كه بسيار كسان آمدهاند و چنين ادعاها كردهاند و البته انگشتشمارند آنان كه امروز از آنها به نيكي نام ميبرند. در هر قرني تنها يكي مثل گاندي پيدا ميشود كه رستگاري مردمانش را فراهم كرده و در اوج قدرت ، دستش هم به خون كسي آلوده نشده است. وگرنه به ادعا كه كاري از پيش نخواهد رفت.
دعوي چه كني ؟ داعيهداران همه رفتند ...
اين عمر نخواهم كه به روزي بند است
وين جامه نخواهم كه به دوزي بند است
آدم كه به ثقل معدهاي ميميرد
ريدم به حياتي كه به گوزي بند است !
زماني ، هانا آرنت گفته بود كه نظامهاي توتاليتر ( حكومتهاي مطلقه ) هرگز با زور به قدرت نميرسند بلكه از حمايت تودهها برخوردارند. اين حكومتها آرمانهايي دارند كه به شدت تودههاي مردم را تحت تأثير قرار ميدهند.
راستش سالها پيش كه اين مطلب را خواندم باور كردنش برايم سخت بود. ميگفتم مگر ميشود چند ميليون آدم را با يك آرمان توخالي فريفت. نميدانم چه شده است كه امروز به سادگي ميپذيرمش.
خانم هانا آرنت ( كه از او به عنوان يكي از بزرگترين فلاسفهي سياسي قرن بيستم نام ميبرند) بين فاشيسم و توتاليتاريسم ، با يك استدلال خط ميكشد و آن دو را از هم جدا ميكند. از نگاه او فاشيسم فقط يك ماشين خشونت است كه با بيرحمي تمام حكومت ميكند اما در حكومتهاي توتاليتر ، وسيلهي ايجاد ترس و چيرگي بر انسانها، عوامل دروني هستند. در اين نوع حكومتها ، تودههاي دنبالهرويي شكل ميگيرند كه نه تنها به فرموده ( ياد سربازي افتادم ) ، ديگران را از بين ميبرند بلكه اگر لازم باشد با همان شدت ، خودشان را هم قرباني ميكنند.
حالا سوال اين است:
اگر اينگونه باشد ، ميشود گفت كه تودهها با رضايت قلبي اين كار را ميكنند و اگر اكثريت مردم چنين تمايلي دارند ، لاجرم اين نوعي فرايند دموكراتيك است. پس چطور به خشونت ميرسد ؟
آرنت جواب ميدهد كه در نظامهاي بالغ و دموكراتيك ، خواستههاي تودهها از عقل ، ناشي ميشود اما در نظامهاي توتاليتر از نوعي بيعقلي.
بحث كه به اينجا ميرسد ، آرنت از كلمهاي نام ميبرد به نام « جنون جمعي »
شايد به صورت تئوريك اين استدلال چندان محكم به نظر نرسد ، اما كتاب تلخ تاريخ ، بهترين دليل براي اثبات اين فرضيه است. بدون شك ، نه هيتلر و نه موسوليني و نه حتي خمرهاي سرخ ، بدون حمايت يك تودهي بيشكل از مردم ، كاري از پيش نميبردند. تفاوت آرنت با ديگران اين است كه خودش اين روزگار را زيسته و ميداند كه ايدئولوژيهاي تماميتخواه با روح و روان انسانها چه ميكنند.
حالم خوش نيست. دستمهايم سردند و به سختي روي كيبورد حركت ميكنند. چرا ياد هانا آرنت افتادم امشب ؟ احساس ميكنم مثل يك يهودي سرگردان در عصر نازيسم ، تنها هستم.
پروندهي ايران هم به شوراي امنيت رفت. مباركمان باشد !
بعضي وقتها آنقدر از يك كلمه استفاده ميكنيم كه ديگر فقط شكل ظاهرياش به چشممان ميآيد و يادمان ميرود كه به عمق معناي آن هم دقت كنيم. شايد بد نباشد گاهي از كلماتي كه استفاده ميكنيم فاصله بگيريم و سعي كنيم دوباره ببينيم و در معنايشان تامل كنيم.
مثلا به همين واژهي « انحصارطلبي» كه به صورتي ملموس گاهي براي عملكرد يك جناح خاص سياسي مورد استفاده قرار ميگيرد، نگاه كنيد.
واقعا مفهوم انحصارطلبي، تنها به حرص و ولع فراوان براي يك پست سياسي ختم ميشود؟ مثلا نمايندگي مجلس يا رياست جمهوري يا شوراي شهر؟ به غير از اين كاربردي ندارد؟
مسلما اينطور نيست.
استفادهي انحصاري از هرگونه كالاي كمياب اجتماعي، مصداق انحصارطلبي است. اما منظور از اين منابع كمياب اجتماعي، تنها قدرت سياسي نيست. منابع كسب ثروت (انحصار در صادرات و واردات و اجازه تاسيس كارخانه و شركت و ...) ، حيثيت اجتماعي( در اختيار گرفتن دانشگاهها و مراكز علمي و ديني و فرهنگي)، اطلاعات و آمار(عدم اجازه به جريان يافتن آزاد اطلاعات) هم ازجملهي منابع كمياب اجتماعي هستند.
انحصارطلبي در هر كدام از اين عرصهها به هر شكل فسادآور خواهد بود و وظيفهي مصلحان اجتماعي، مقابله با آن و ايجاد آگاهي و بيداري نسبت به آن در عرصهي عمومي است.
اجازه بدهيد براي فهم بيشتر اين مطلب مثال بزنيم. اگر تنها يك طبقهي اجتماعي چون شاهزادگان و موبدان به روزگار ساسانيان ، حق اظهارنظر در مورد فرد اول مملكت يعني شاه را داشته باشند ، نوعي انحصارطلبي با بهرهگيري از منبع حيثيت اجتماعي بروز خواهد كرد. يا اگر به روزگار ما، پارهاي از بنيادها و سازمانها با بهرهگيري از اموال عمومي و بدون پرداخت ماليات، به فعاليت اقتصادي بپردازند، نوعي انحصار اقتصادي است.
نقش اطلاعات و آمار در اين ميان از بقيه نه تنها كمتر نيست كه بيشتر و جديتر است. اطلاعات ، پايه و زيربناي همهي برنامهريزيها و آيندهنگريهاست. اگر بخشي از جامعه يا طبقهاي خاص، اطلاعات و آمار را در انحصار خود درآورند ميتوانند جامعه را به هر سمتي كه دلشان بخواهد هدايت كنند. آنچنان كه در كره شمالي توانستند مردم را راضي كنند كه خوردن گوشت ، توطئهي استعمار است و مردم را از خوردن آن بازدارند.
تاريخ ايران نشان ميدهد كه مردم ما بيشتر از هر چيزي به دنبال كيمياي « عدالت » بودهاند و بيشتر قيامها و مبارزاتشان هم براي دستيابي به عدالت اجتماعي بودهاست. اما نبايد غافل بود كه پيش از رسيدن به عدالت بايد انحصارطلبي در تمام زمينهها از بين برود. عدالت اجتماعي ، در جامعهاي كه انحصارطلبي در آن جريان دارد ، تنها يك شوخي بيمزه است.
اولين مجموعهي كريستين بوبن كه بيرون آمد به سفارش دوستم « محمد شاهپيري» خريدم. كتاب كوچك غيرمنتظره. كار قشنگي بود. براي همين بقيهي كارهايش را هم خريدم. بوبن نويسندهاي است كه فلسفه خوانده و زندگياش را به تنهايي ميگذراند. به مجامع و مراسم ادبي نميرود و تنها و تنها مينويسد. مدل زندگياش ، مدل زندگي آرماني من است اما انگار هرچه جلوتر آمده كتابهايش سبكتر و خاليتر شدهاند. « زندگي از نو » آخرين كتاب اوست اما كتاب ضعيفيست. آنچنان كه از سراسر آن كتاب فقط همين قطعه به نظرم زيبا آمد:
در مراسم خاكسپاري مادرِ «س» زنبوري دخترك را گزيده بود. جمعيت زيادي در حياط خانهي يكي از خويشان گرد آمده بود. او را كه آخرين روزهاي چهارسالگياش را سپري ميكرد، ديدم. ابتدا از دردِ نيش زنبور غافلگير شده بود و بعد درست قبل از جاري شدن اشكهايش، در ميان چشمهاي ديگر، مصرانه در جستجوي نگاهي بود كه هميشه دلدارياش ميداد. گويي ناگهان همه چيز را فهميده باشد. فقدان... مرگ... اين بود كه يكباره از جستجو دست كشيد.
اين صحنه كه لحظاتي بيشتر طول نكشيد، موثرترين و جانگدازترين خاطرهاي است كه جاودانه بينظير خواهد ماند. در زندگيِ هر يك از ما ساعتي هست كه درك مصيبتي غيرقابل تسلي، درونمان رسوخ ميكند و آن را از هم ميدرد.
كمكم داره بوي عيد ميآد. من هميشه نسبت به عيد احساس خاصي دارم. يه جور انتظار ترسناك. هميشه هم نزديكهاي عيد اتفاقهاي بدي برام افتاده. اما عيد امسال ، هنوز نيومده به نظرم ناخوشايند ميآد. چرا؟
خب يكيش اينه كه روز عيد با اربعين همزمان شده و معلوم نيست قراره چه شكلي باشه. تركيب شادي و عزا !
دوميش اين كه به نوشته نيويورك تايمز ، آمريكا ميخواد هفتهي اول فروردين به تاسيسات ايران حمله كنه. خب يه خرده ترسناكه !
سوميش هم ... از تصور اين كه امسال قراره با پيام نوروزي احمدينژاد شروع بشه حالم بد ميشه !
چند تا ديگه هم هست كه نميشه نوشت ...
افسوس كه نان پخته ، خامان دارند
اسباب تمام ، ناتمامان دارند
آنان كه به بندگي نميارزيدند
امروز كنيزان و غلامان دارند
به عقيدهي من بخش اعظم زيستشناسي اين قرن در واقع دربارهي اطلاعات بوده است. ژنتيك دربارهي آن است كه اطلاعات چگونه ذخيره شده و بين نسلها منتقل ميشود. زيستشناسي تكويني و زيستشناسي مولكولي به آن ميپردازند كه اين اطلاعات چگونه در ساخت يك جاندار به كار ميروند. و نظريهي تكامل دربارهي آن است كه اين اطلاعات در مرحلهي نخست چگونه به آنجا رسيدهاند.
مرحلهي حياتي در پيدايش جامعهي انساني پيدايش زبان است و اين راهي نو براي انتقال اطلاعات بين نسلها و كسب و ذخيرهي اطلاعات است.
ما ديگر ناچار نيستيم تمام اطلاعات را در ژنهايمان انبار كنيم. بلكه بخش قابل توجهي از آن را در كتابها و كتابخانهها و اسطورهها و قصهها ذخيره ميكنيم و به طور دهان به دهان يا از طريق نوشتار با اهم ارتباط برقرار ميكنيم. اما جانوران اين كار را نميكنند و تفاوت اصلي همين است.
از كتاب: منشاءهاي حيات
نوشته: جان مينارد اسميت و ائورس ژاسماري
1998 – دانشگاه آكسفورد
زماني سيد محمد خاتمي در پاسخ به پرسشي از خانم مرضيه نقل قول كرده بود كه گفته است من با موسيقي به خدا نزديكتر ميشوم.
ميدانم كه گذاشتن ترانه در وبلاگ خيلي سطحي و مبتذل است اما شما را به خدا يكبار ديگر به اين ترانه قديمي گوش بدهيد. :
تو بزرگترين سوالي كه تا امروز بيجوابه
نه تو بيداري نه تو خواب نه تو قصه و كتابه
براي دونستن تو همهي دنيا رو گشتم
از ميون آتش و باد خشكي و دريا گذشتم
تو رو پرسيدم و خواستم از همه عالم و آدم
بيجواب اومدم اما حالا از خودت ميپرسم
تو رو بايد از كدوم گل از كدوم گلخونه بوئيد ؟
تو رو بايد با كدوم اسب از كدوم قبيله دزديد ؟
غايب هميشه حاضر تو رو بايد از كي پرسيد ؟
از ته درهي ظلمت يا نوك قلهي خورشيد ؟...
باشكوهترين و زيباترين قسمتش اينجاست كه ميگويد:
تو رو از صداي قلبم لحظه به لحظه شنيدم
تو رو حس كردم تو نبضم من تو رو نفس كشيدم
مثل حس كردن گرما يا حضور يه صدايي
به تو اما نرسيدم ندونستم تو كجايي
تو رو بايد از كي پرسيد تو رو بايد با چي سنجيد ؟
تو رو حس ميكنم اما كاشكي چشمام تو رو ميديد
بارها و بارها با اين ترانه گريستهام. اين ترانه خانم گوگوش به اندازهي هزارهزار كتاب دعا مرا به ياد خدا مياندازد و دلم را ميلرزاند.