سه نفريم. آمدهايم وسط حياط. موزائيكهاي حياط لق شدهاند. زير پايمان ميلغزند. با سر به زمين ميخوريم. چه طالعي !
مورچهها از لاي شكاف بين موزائيكها بيرون ميآيند. موزائيكها از وسط ترك برميدارند و ميشكنند. مورچهها سرك ميكشند و برايمان شكلك درميآورند. به آن دو تا نگاه ميكنم. نديدهاند.
ما سه نفريم. من و مهدي و مجيد. هر سه تايمان هم ميدانيم كه ديگر روي اين موزائيكها نميشود ايستاد. حتي نگاه كردنشان اعصابمان را به هم ريختهست.
من : مردهشور همهشان را ببرد. بايد نفت بريزيم و همهشان را بسوزانيم.
مهدي : نه... تو حق نداري... اينها جزو تاريخ اين خانه هستند. نميتواني آنها را نديده بگيري.
من : اما اين كه نشد زندگي. ما حالا حتي نميتوانيم به زمين زير پايمان اعتماد كنيم.
مهدي : ميدانم. اما اين آفريدههاي خدا...
من : اينها انگل هستند. به اينها ميگويند حشرات موزي.
مهدي : هر چه كه هستند ... تو حق كشتن آنها را نداري. تازه از كجا معلوم كه حق با تو باشد؟
مستاصل ميشوم. فرياد ميزنم. بغض ميكنم و سرم را به طرف مجيد ميچرخانم.
مجيد : موضع من لاادريست.
من : پس چه ميكني ؟
مجيد : شك ميكنم.
من : و بعد ؟
مجيد : صبر ميكنم ببينم اين موجودات به كجا ميروند يا ميخواهند چكار كنند ؟
نگاهشان ميكنم. ياد ظهر ميافتم كه شاملو ميخواندند.
سخن من نه از دردِ ايشان بود / خود از دردي بود / كه ايشانند !
تكليف خودم را نميدانم. حالا با اينها چه كنم؟ فحش بدهم ؟ نفرين كنم ؟ ريشخند يا زهرخند ؟
معلم ديني به بچهها نگاه ميكرد و ميگفت : « عين نجاست با آب هم پاك نميشود. مثل...» و همه پوزخند ميزدند.
ياد ويليام جيمز ميافتم. « نميدانم حقيقت كدام است اما اين كه تو ميگويي نيست »
كاش نميديدم. اما حالا كه ديدهام نميتوانم بنشينم تا تمام حياط را از بين ببرند. پاهايم را بلند ميكنم و تا جايي كه زورم برسد دانه دانه لهشان ميكنم. كار ديگري بلد نيستم.
ما سه نفريم. من و مهدي و مجيد.
من احمقم ؟

