تبليغاتX
  گاهشمار زندگي يك فيلسوف كوچك

سه نفريم. آمده‌ايم وسط حياط. موزائيك‌هاي حياط لق شده‌اند. زير پايمان مي‌لغزند. با سر به زمين مي‌خوريم. چه طالعي !

مورچه‌ها از لاي شكاف بين موزائيك‌ها بيرون مي‌آيند. موزائيك‌ها از وسط ترك برمي‌دارند و مي‌شكنند. مورچه‌ها سرك مي‌كشند و برايمان شكلك درمي‌آورند. به آن دو تا نگاه مي‌كنم. نديده‌اند.

ما سه نفريم. من و مهدي و مجيد. هر سه تايمان هم مي‌دانيم كه ديگر روي اين موزائيك‌ها نمي‌شود ايستاد. حتي نگاه كردنشان اعصابمان را به هم ريخته‌ست.

من : مرده‌شور همه‌شان را ببرد. بايد نفت بريزيم و همه‌شان را بسوزانيم.

مهدي : نه... تو حق نداري... اينها جزو تاريخ اين خانه هستند. نمي‌تواني آن‌ها را نديده بگيري.

من : اما اين كه نشد زندگي.  ما حالا حتي نمي‌توانيم به زمين زير پايمان اعتماد كنيم.

مهدي : مي‌دانم. اما اين آفريده‌هاي خدا...

من : اينها انگل هستند. به اينها مي‌گويند حشرات موزي.

مهدي : هر چه كه هستند ... تو حق كشتن آنها را نداري. تازه از كجا معلوم كه حق با تو باشد؟

مستاصل مي‌شوم. فرياد مي‌زنم. بغض مي‌كنم و سرم را به طرف مجيد مي‌چرخانم.

مجيد : موضع من لاادري‌ست.

من : پس چه مي‌كني ؟

مجيد : شك مي‌كنم.

من : و بعد ؟

مجيد : صبر مي‌كنم ببينم اين موجودات به كجا مي‌روند يا مي‌خواهند چكار كنند ؟

نگاهشان مي‌كنم. ياد ظهر مي‌افتم كه شاملو مي‌خواندند.

          سخن من نه از دردِ ايشان بود   /   خود از دردي بود    /   كه ايشانند !  

تكليف خودم را نمي‌دانم. حالا با اينها چه كنم؟ فحش بدهم ؟ نفرين كنم ؟ ريشخند يا زهرخند ؟

معلم ديني به بچه‌ها نگاه مي‌كرد و مي‌گفت : « عين نجاست با آب هم پاك نمي‌شود. مثل...» و همه پوزخند مي‌زدند.

ياد ويليام جيمز مي‌افتم. « نمي‌دانم حقيقت كدام است اما اين كه تو مي‌گويي نيست »

كاش نمي‌ديدم. اما حالا كه ديده‌ام نمي‌توانم بنشينم تا تمام حياط را از بين ببرند. پاهايم را بلند مي‌كنم و تا جايي كه زورم برسد دانه دانه له‌شان مي‌كنم. كار ديگري بلد نيستم.

ما سه نفريم. من و مهدي و مجيد. 

  من احمقم ؟

+ نوشته شده در  84/11/29ساعت 1:52     | 

از گروه‌هاي مختلفي كه در اينترنت دور هم جمع مي‌شوند، من عضو گروهي هستم كه اصطلاحا به quotation  (نقل قول ــ جمله قصار) علاقه دارند. هر هفته‌ هم چندتايي جمله زيبا برايم مي‌فرستند كه سعي مي‌كنم بعضي از آنها را در حد سواد خودم ترجمه كنم و اينجا بگذارم. شايد فايده‌اي داشته باشد.!

 

You can preach a better sermon with your life than with your lips   

 Oliver Goldsmith (1728-1774) Irish Writer

شما با نوع زندگي‌تان بهتر مي‌توانيد موعظه كنيد تا با لب‌هايتان.

+ نوشته شده در  84/11/26ساعت 16:6     | 

تا وقتي مجبور نباشيد كه خودتان خريد كنيد،  نمي‌فهميد كه زندگي كردن دراين روزگار چقدر سخت است.  مثل من كه پيش از رفتنم به تهران حتي نمي‌دانستم كه ماست چقدر گران است و اولين باري كه خريدم حسابي تعجب كردم. يك ظرف كوچولوي ماست پانصد تومن!

امروز يك كيلو پياز خريدم پانصد و پنجاه تومن. سيب زميني هم سيصد تومن بود. بامزه نيست؟. عجب مملكت گل و بلبلي‌ست. به ميوه فروش محترم گفتم: آقا چه خبر است؟

گفت:  سلامتي. بردار و برو كه  از اول اسفند كه به عيد نزديك مي‌شويم همه چيزــ به قول يزدي‌ها ــ دولاپهنا گران مي‌شود.

همين است ديگر. چه مي‌شود گفت. ولي كاش مي‌شد اين روزها كه الحمدلله بازار تظاهرات داغ است، يك تظاهرات درست و حسابي هم راه بياندازيم و بامشت‌هاي گره كرده به ايادي داخلي استكبار جهاني در امور مواد غذايي اعلام كنيم كه :

                       پياز و سيب‌زميني ... حق مسلم ماست !

+ نوشته شده در  84/11/23ساعت 18:0     | 

 

 

ديروز چند دقيقه‌اي نشستم پاي صحبت فرح ديبا ( ملكه سابق ايران) كه به مناسبت بيست وهفتمين سالگرد انقلاب اسلامي حرف مي‌زد                                                                   .

پير شده بود. چهره‌اش از زيبايي گذشته‌اش نشان مي‌داد اما ردپاي روزگار را هم بر خود داشت. تنديسي از شاه پشت سرش بود. سعي مي‌‌كرد منصفانه حرف بزند اما نمي‌توانست. هنوز به چيزهايي باور داشت كه سال‌ها پيش بايگاني شده بودند. رفتن شاه را فقط محصول همكاري كشورهاي خارجي دانست و كساني را در آمريكا و فرانسه متهم كرد. نمي‌توانست كمبودهاي سيستم پادشاهي را بپذيرد.

اما جالب‌ترين قسمتش جايي بود كه خبرنگار راجع به سانسور كتاب‌ها در زمان شاه پرسيد. اينجا را ديگر نتوانست فرار كند. سرش را كمي كج كرد و گفت: البته الان كه فكر مي‌كنم مي‌گويم كاش يكسري از كتاب‌هايي كه آن دوره چاپ نشد اجازه چاپ مي‌گرفت. مثل « ماهي سياه كوچولو» صمد بهرنگي.

ناخودآگاه زهرخندي نشست روي صورتم. عاقبت همه ديكتاتورها همين اي كاش‌هاي بي‌فايده است. هميشه اينطور وقت‌ها ياد آن شاهكار بي‌نظير دكتر شفيعي كدكني مي‌افتم كه :

پيش از شما

بسان شما

بي‌شمارها

با تار عنكبوت نوشتند روي باد:

كاين دولت خجسته‌ي جاويد زنده باد!

 

پي‌نوشت: هرچقدر گشتم عكس جديدتري از فرح پيدا نكردم كه اينجا بگذارم. همه سايت‌ها فيلتر شده بودند. به هرحال مردم كه خودشان نمي‌توانند بفهمند. يك نفر بايد ما را از شر اين سايت‌هاي بد و غيراخلاقي نجات بدهد. چه كسي بهتر از دولت؟!

+ نوشته شده در  84/11/23ساعت 13:56     | 

زياد پيش آمده كه وقتي كاري را مي‌كنم به پدران و نياكانم مي‌انديشم و خيال مي‌كنم كه آنها چطور اين كار را مي‌كردند؟.

امشب كه نگاهم به قرص زيباي ماه افتاد هم به همين مساله فكر كردم. خيال كردم كه شايد سه هزار سال پيش هم در همين موقع شب ، مردي به ماه زل زده  و مرا خيال كرده است.

شك ندارم كه حتي نمي‌توانسته مدل زندگي مرا در اين عصر آهن و پولاد، حدس بزند چه برسد به اين كه روحياتم را بشناسد. اما براي هر دوتاي ما، ماه به همين شكل و به همين زيبايي بوده است.

تنها يك تفاوت هست.

حالا پاي ما به ماه رسيده است.

 امروز من  به ماه به عنوان يك سرزمين فتح شده نگاه مي‌كنم. مسير رفت و آمدش را مي‌دانم و تركيباتش را مي‌شناسم. ماه براي من ديگر اسطوره‌‌اي شگفت‌انگيز نيست ولي بي‌شك براي او بوده است.

چشم‌هايم را مي‌بندم و سعي مي‌كنم به پسرانم در هزار سال آينده فكر كنم.

 به روزي كه تمام اسطوره‌هاي ما را فتح كرده‌اند.

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 13:4     | 

بدا به حال دل‌هايي که بيش از اندازه محفوظ بوده‌اند. هنگامي که عشق راه به دل باز مي‌کند، ‌آنکه عفيف‌تراست بي‌دفاع‌ترست.

رومن رولان ( از رمان جان شيفته )

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 21:3     | 

ديشب با خانمي از آفريقاي جنوبي چت مي‌كردم. از نلسون ماندلا حرف زد و جانشين او. و گفت كه ماندلا حالا شايد از قبل هم محبوب‌تر باشد ــ به خاطر كناره‌گيري‌ ساده‌اش از قدرت ــ  كار اين خانم عكاسي بود و دو پسر هم داشت. من برايش از سعدي گفتم و از فردوسي و شاهكارش.

احمدي‌نژاد را به خاطر مواضع تندش مي‌شناخت. پرسيد: تو واقعا كشتار يهوديان را قبول نداري؟ و گفت كه چند دوست آلماني دارد كه هنوز يادآوري خاطرات پدر و مادرهايشان آزارشان ‌مي‌دهد. برايش توضيح دادم كه اين موضع رئيس جمهور جديد است كه البته بنده به ايشان راي نداده‌ام.

بعد بحثمان به اديان رسيد. شيعه را نمي‌شناخت. برايش قدري توضيح دادم و گفتم اين روزها هم مردم كشور من به خاطر سالگرد كشته شدن سومين امامشان ناراحت هستند. اين را كه گفتم ، نوشت: « مي‌دانم. حتما دور هم جمع مي‌شويد و سخنراني‌ مي‌كنيد و به يادش چند دقيقه سكوت مي‌كنيد. نه ؟ »

مانده بودم جوابش را چه بدهم.. . موضوع بحث را عوض كردم. چيز ديگري به عقلم نرسيد.

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 0:46     | 

ديرسالي‌ست كه در من جاري‌ست

عاشقي ، نقليِ  استمراري‌ست

 

حوصله‌ي تاريخ نويسي ندارم. همين اندازه بگويم كه خيال مي‌كنم حالا بيشتر از شش سال است كه وبلاگ مي‌نويسم. دير و زود داشته است. سوخت و سوز هم. اما هيچوقت قطع نشده. يادم هست كه اولين وبلاگم در blogspot بود و كلي بايد سورس از وبلاگ حسين درخشان كپي مي‌كردي تا بشود فارسي نوشت. چند وقتي آنجا بودم تا پرشين بلاگ آمد. من نودمين نفري بودم كه در اين سيستم وبلاگ باز كردم و شدم  اشراق .

در اين چند ساله خيلي جاها بوده‌ام و خيلي كارها كرده‌ام. از خدمتم در زاهدان. تا شوراي مشاورين استاندار و زندگي‌ام در تهران و.... كه هميشه انعكاسش كم‌ و بيش در وبلاگم پيدا بوده.

حالا دو سه ماهي مي‌شود كه دوباره برگشته‌ام به يزد. اين چند وقته كلمه‌اي ننوشته‌ام. دستم نمي‌رفت به نوشتن. به گمانم اگر بخواهم دوباره شروع كنم بايد حتما فضاي تازه‌اي باشد. هر چيز، تازه‌اش دلچسب‌تر است. به قول وحشي:

روم به جاي دگر دل دهم به يار دگر

هواي يار دگر دارم و ديار دگر

به ديگري دهم اين دل كه خوار كرده‌ي توست

چرا كه عاشقِ  نو دارد اعتبار دگر...

×××

 اما حالا چرا زيباي سخت ؟.. باشد تا بعد.

 

+ نوشته شده در  84/11/20ساعت 18:7     |